چرا درس‌ها را فراموش می‌کنیم؟

زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

خلاصهٔ مقاله

چرا مدرسه یادگیری را می‌کشد؟ 

نظام آموزشی فعلی با تکیه بر «مغز توجهی» و حفظ طوطی‌وار، پتانسیل عظیم «مغز اجتماعی» را که اطلاعات را بدون زحمت حفظ می‌کند، نادیده گرفته است. کلید یادگیری عمیق، ترجمه کردن دروس به زبانِ روایت، استعاره و روابط انسانی است (مثلاً یادگیری به قصد یاد دادن به دیگری).

البته این رویکرد یک تیغ دو لبه است زیرا مغز اجتماعی به شدت به قضاوت حساس است و می‌تواند باعث اضطراب شود. بنابراین، برای اینکه دروس به جای «داده‌های فرّار» تبدیل به «تجربه‌های ماندگار» شوند، علاوه بر تغییر روش تدریس، به ایجاد انگیزه و امنیت روانی در محیط آموزش نیاز داریم.

تاریخ انتشار: ۱ دی ۱۴۰۴

نویسنده: حامد رحمانی؛ روانشناس شناختی

در دوران دبیرستان وقتی در پایهٔ اول و دوم بودم همیشه یک چیز در زنگ‌های تفریح توجه من را به خود جلب می‌کرد و آن هم این‌ بود که در روز‌های دوشنبه در تمام زنگ‌های تفریح بخش بزرگی از بچه‌های کلاس سوم تجربی و ریاضی، کتاب تاریخ معاصر را به دست داشتند و در حال مطالعه‌ٔ تاریخ معاصر بودند. خیلی زود متوجه شدم که آن‌ها در آن روز کلاس تاریخ داشتند و معلم تاریخ مدرسه، هر جلسه عادت داشت که از درس جلسهٔ قبل بپرسد یا کوییز بگیرد و آن کتاب در دست گرفتن‌ها برای آمادگی در آن پرسش یا کوییز بود.

در‌ابتدا تصور می‌کردم که تاریخ احتمالاً درس آسان مدرسه باشد که با خواندن یک زنگ تفریح هم بچه‌ها برای آن آماده می‌شوند (چون بسیار کم دیده بودم که مثلاً در زنگ تفریح همه‌ٔ بچه‌های تجربی در حال خواندن زیست باشند و نتیجه گرفته بودم که حتماً زیست را در خانه می‌خوانند و با یک زنگ تفریح نمی‌شود برای آن آماده شد).

اما بعداً فهمیدم که پرسش کلاسی تاریخ یک کابوس برای کل پایهٔ سوم مدرسه است و همه‌ٔ آن‌ها نه‌تنها در زنگ تفریحِِ قبل از کلاس برای آن مطالعه می‌کنند، بلکه روز قبل را نیز به مطالعهٔ آن اختصاص داده‌اند ولی کافی نبوده است و این زنگ تفریح، آخرین تلاش آن‌ها برای حضور در یک پرسش کلاسی کابوس‌وار است.

طبیعتاً این ترس نیز به من و بقیهٔ هم دوره‌ای‌های من منتقل شد و وقتی وارد پایهٔ سوم شدیم در کنار بقیهٔ چالش‌ها، می‌دانستیم که یک درس بسیار سخت به اسم تاریخ هم داریم که نه تنها در کنکور ما نمی‌آید بلکه در امتحان نهایی هم نیست ولی معلمش بسیار سخت‌گیر است و چاره‌ای جز خواندنِ مداومِ آن نداریم.

در اولین دوشنبهٔ مهر، معلم تاریخ که ما آن را جلّادی تصور می‌کردیم، به سراغ کلاس سوم تجربی که من در آن بودم آمد. پیر‌مردی مهربان و شوخ‌طبع بود که او را در گذشته هم در مدرسه دیده بودم و از اهمیت تاریخ گفت و قصه‌ٔ خیانت ابراهیم خان کلانتر، و فرار لطف علی خان زند از شیراز را تعریف کرد. من آن جلسه چنان محو این روایت شدم که چیزی ننوشتم و فقط گوش دادم، آن هم در حالی که بقیهٔ کلاس (که از شهرت پرسش‌های کلاسی این معلم با خبر بودند) داشتند جزوه می‌نوشتند و حتی یک واو را هم نمی‌خواستند از دست بدهند.

خلاصه کلاس تمام شد و دوشنبهٔ هفتهٔ بعد از راه رسید و حالا تقریباً تمام بچه‌های سوم تجربیِ جدید هم مثل تمام سوم تجربی‌های قبلی در حال حفظ کردن جزوه‌های خود دربارهٔ سلسلهٔ زندیه بودند تا مبادا در این پرسش کلاسی نمره‌ای را از دست بدهند.

کلاس شروع شد و معلم نام یکی از بچه‌ها را صدا زد و بعد از کمی احوال پرسی برای کاهش استرس، چند سؤال پرسید که یادم نیست چه بودند ولی یادم مانده است که پاسخ‌دهنده که دانش‌آموز خوبی هم بود انگار داشت یک دیالوگِ حفظ شده را تکرار می‌کرد و در میان این تکرار، جایی به اشتباه به جای «لطف علی خان زند» گفت «آقا محمد خان قاجار» و جالب بود که وقتی معلم خندید او متوجه نشد چه چیز خنده‌داری گفته است و انگار «آقا محمد خان قاجار» و «لطف علی خان زند»، دو کلمهٔ خالی از معنا و تاریخ در ذهن او بودند که او به قصدِ گرفتن نمره تنها یاد گرفته آن‌ها را با کلمات دیگری در یک جمله قرار دهد.

بعد از آن دانش‌آموز، نام من خوانده شد و من از هفتهٔ پیش تا به آن روز کتاب را باز نکرده بودم و در اولین سؤال تمام چیزی که از جلسهٔ قبل به یاد داشتم را تعریف کردم و حتی چیز‌هایی را گفتم که بعد‌ها فهمیدم معلم از خودش در کلاس گفته بوده و اصلاً در کتاب نبوده است، ولی آن موضوعات بدون هرگونه تلاشی و فقط به واسطه‌ٔ یک ساعت و ربع گوش دادن سر کلاس، در ذهن من جوری حک شده بودند که برای تکرارش در یک هفتهٔ بعد، حتی نیاز به مرور هم نداشتم.

راستش من دانش‌آموز خیلی درس‌خوانی در آن پایه نبودم و شاید بتوان گفت متوسط رو به بالا بودم ولی در تمام آن سال و حتی برای امتحان ترم اول برای این درس چیزی نخواندم و با این وجود نمره‌ام به راحتی ۲۰ می‌شد و این توجه بقیهٔ بچه‌ها را به خود جلب کرده بود که من چه کاری برای این درس انجام می‌دهم و من همیشه در جواب به آن‌ها می‌گفتم که کلاس تاریخ برای من شبیه به گوش دادن به یک قصه یا دیدن فیلم یا شنیدن اخبار است. و همان طور که فیلم‌ها و قصه‌ها و اتفاقات خبری در ذهن من بدون تلاش می‌مانند، حرف‌های کلاس تاریخ هم می‌مانند و راستش اگر امروز می‌خواستم به آن‌ها جواب بدهم می‌گفتم در زمان گوش دادن به تاریخ، املا نمی‌نویسم و به عبارت دیگر حفظش نمی‌کنم


اما این حافظهٔ خوب من در تاریخ، ویژگی عجیبی نیست که فقط من آن را داشته باشم، و همه‌ٔ ما در زندگی روزمرهٔ خود مواردی را داریم که بدون هیچ تلاشی در خاطرمان می‌مانند. 

مثلاً وقایع بین فردی ما که خاطرات ما را می‌سازند بدون اینکه آن‌ها را با خود تکرار کنیم، تا مدت زمان خوبی به یاد آورده می‌شوند و یا فیلم‌ها، رمان‌ها و بازی‌های ویدیویی را خیلی خوب می‌توانیم بعداً به یاد بیاوریم.
یا مثلاً اگر به بازیگران تئاتر در تمام دنیا فکر کنیم از حجم چیزی که آن‌ها حفظ کرده‌اند متعجب می‌شویم.
برای مثال نمایشنامهٔ هملت در زبان انگلیسی حدود ۳۰۵۰۰ کلمه دارد و هزاران نفر در طی چند صد سال اخیر در تمام دنیا بخشی از این نمایشنامه را به صورت کلمه به کلمه‌ حفظ کرده‌اند (آن هم در مدت کوتاهی) و بر‌ روی صحنه برده‌اند.

پس ماجرا چیست؟ چرا همهٔ ما برخی چیز‌ها را آنقدر راحت و بدون زحمت حفظ می‌کنیم و مدت طولانی به یاد می‌آوریم ولی بعضی چیز‌های دیگر (که عمدتاً هم به درس و مدرسه مربوط هستند) فقط با صرف انرژی خیلی زیادی در خاطرمان می‌مانند و خیلی زود هم فراموش می‌شوند؟ برای پاسخ به این سؤال باید مجدداً در خود تاریخ سفر کنیم و به شرایطی برگردیم که گونهٔ ما در آن به وجود آمد.


تکامل مغز انسان: تفاوت هوش فردی و هوش اجتماعی


جانوران را می‌توان بر‌اساس رفتاری که با دیگر هم‌نوعان خود دارند به دسته‌های مختلفی تقسیم کرد. برای مثال بعضی از جانوران مثل روباه تنهازی هستند و رفتار گله‌ای و جمعی از آن‌ها دیده نمی‌شود.

بعضی دیگر از جانوران مثل شیر‌ها رفتار گلّه‌ای/قبیله‌ای دارند و یک شیر در ساختار یک گلّه به دنیا می‌آید و در‌نتیجه باید بتواند نقشی را که تکامل برایش در این ساختار مشخص کرده است به خوبی ایفا کند. در‌واقع رفتار گله‌ای/قبلیه‌ای در جانوران رفتار پیچیده‌ای محسوب می‌شود و در‌نتیجه مغز هوشمند‌تری را هم نیاز دارد.

 برای مثال وقتی شما در تمام طول زندگی خود قرار است تنها زندگی کنید مغز شما باید بتواند منابع غذایی را پیدا کند و شما را برای به دست آوردن این منابع آماده کند. باید بتواند خطرات را تشخیص دهد و در زمان تولید مثل رفتار‌های تولید مثلی را ایجاد کند. اما اگر گونهٔ شما زندگی جمعی داشته باشد در کنار کار‌های قبلی، مغز شما باید بتواند سلسله‌مراتب اجتماعی را نیز تشخیص دهد، نقش اجتماعی شما را پردازش کند و درنهایت باید بتواند میان اعضای گروه خودی و گروه غیر‌خودی تمایز قائل شود و همه‌ٔ این‌ها نیاز به مغزی پیچیده‌تر از حالت قبلی دارند.

 احتمالاً با این توضیحات می‌توانید حدس بزنید که حدود دویست هزار سال پیش که گونه‌ٔ ما به وجود آمد یک گونه‌ با رفتار جمعی بود. ما انسان‌ها از همان ابتدا به طور گروهی زندگی می‌کردیم و در‌نتیجه مغز ما نیز از همان ابتدا پیچیدگی‌های لازم برای انجام پردازش‌های اجتماعی را داشته است.

 بیایید به زندگی یکی از اجدادمان نگاه کنیم. او در یک گروه به دنیا می‌آمد و از همان لحظهٔ تولد به مادرش (و یا مراقبینِ جایگزین) وابسته بود، که این وابستگی باعث می‌شد بقای او به مادر وابسته شود و در نتیجه مغز او اتصال با مادر را ارزشمند و لذت‌بخش تفسیر می‌کرد و این مغز مدار‌هایی داشت که در زمانِ بودن در کنار مادر به او احساس لذت بدهند.

در ادامه که کمی بزرگ شد متوجه شد که چهره‌ٔ آدم‌ها می‌تواند به او اطلاع دهد که آدم‌ها چه احساسی دربارهٔ اتفاقات اطراف دارند. 

برای مثال وقتی شکار بزرگی انجام می‌شد چهرهٔ آدم‌ها به شکلی در می‌آمد که آن را خوش‌حالی می‌نامیم و وقتی کسی در شکار می‌مرد فقط با دیدن چهره می‌شد فهمید که آدم‌ها غمگین‌اند.

فهم تمام هیجانات از چهره، نیازمند مدار‌های بسیار پیچیده‌ای در مغز بودند که اجداد ما خوشبختانه آن‌ها را داشتند و با همین مدار‌ها از همان کودکی روابط بین فردی خود را تنظیم می‌کردند. این جدّ محترم ما کمی دیگر که بزرگ شد و این هیجانات را در خودش هم احساس کرد و متوجه شد وقتی اشتباهی در قبال گروهش می‌کند حال بدی در بدنش احساس می‌کند و میلی برای جبران در او ایجاد می‌شود که نام آن را می‌توان احساس گناه یا عذاب وجدان گذاشت.

جد ما فهمید اگر آن اشتباه خیلی بزرگ باشد احساس شرم خواهد کرد که باعث می‌شود دیگر نخواهد در کنار اعضای گروه باشد و انگار می‌خواهد از شرمندگی زیاد آن‌ها را ترک کند و حالا اگر هم ترک نکند خاطره‌ٔ آن عمل تا ابد می‌تواند او را شرمنده کند و این احساسِ شرم باعث شود که دیگر آن اشتباه تکرار نشود.

در واقع به واسطه‌ٔ مدار‌های مغزی پیچیده، اجداد ما و خود ما خاطرات بین فردی خود را بدون اینکه بخواهیم و یا تلاشی بکنیم خیلی خوب به خاطر می‌سپردیم تا با کمک آن‌ها در آینده بتوانیم بهتر تصمیم بگیریم.

نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ اجداد ما این است که از لحظهٔ تولد مناطق زیادی از مغزشان درگیر پردازش‌های اجتماعی بوده‌اند و در آن روزها این مدار‌ها بقای گونه‌ٔ ما را تضمین کرده‌اند و باعث شده‌اند که ما یک گونه‌ٔ اجتماعیِ موفق باشیم.

به این مناطق مغزی که هنوز هم بخش مهمی از انرژی مغز ما را به خود اختصاص می‌دهند، شبکهٔ مغز اجتماعی گفته می‌شود که چه در آن روز‌های ابتدایی گونهٔ ما و چه امروز، وظیفهٔ پردازش اطلاعات اجتماعی را داشتند و دارند و باعث می‌شوند هر آن چیزی که جنبهٔ اجتماعی دارد به راحتی به خاطر سپرده شود و مدت زمان طولانی نیز باقی بماند (زیرا بودنش باعث می‌شود در آینده بهتر تصمیم بگیریم). 

خاطرات بین فردی ما یا داستان‌ها و قصه‌ها به این دلیل بسیار خوب به خاطر سپرده می‌شوند که در پردازش آن‌ها مستقیماً از شبکهٔ مغز اجتماعی استفاده می‌شود و مغز جوری تکامل پیدا کرده است که برای این اطلاعات بیش از هر اطلاعات دیگر ارزش قائل باشد، تا جایی که زمان‌هایی که ما کاری انجام نمی‌دهیم (حتی در بخشی از خواب)، مغز به سراغ پردازش این اطلاعات می‌رود و کاری را می‌کند که برای آن تکامل یافته است:  پردازشِ عمیقِ اطلاعات اجتماعی.

اگرچه تصمیمات اجتماعی به بقای ما در گذشته بسیار مربوط بوده‌اند ولی راستش ما همواره به محاسبه کردن و بررسی منطقی (و تمام آن چیز‌هایی که امروزه یادگیری کلاسیک می‌نامیم) هم نیاز داشته‌ایم. به همین دلیل هم مجموعه‌ای از شبکه‌های دیگر نیز در مغز ما وجود داشته‌اند که خروجی آن‌ها باعث می‌شد ما بتوانیم به محیط اطراف خود توجه کنیم، چیز‌هایی را به مدت کوتاهی به خاطر سپاریم و اگر مهم بودند با تکرار کردن، آن‌ها را در حافظهٔ بلند مدت ذخیره کنیم و عملکرد‌های محاسباتی را انجام دهیم.

در واقع این شبکه‌ها همان شبکه‌هایی‌اند که در آموزشِ معمول و کلاسیک از آن‌ها استفاده می‌کنیم. زمانی که سعی می‌کنیم در کلاس به معلم توجه کنیم و سخنان او را در حد چند ثانیه به خاطر بسپاریم تا بتوانیم آن را به عنوان جزوه بنویسیم و یا وقتی در حالِ حل یک مسئلهٔ ریاضی هستیم، این شبکه فعال می‌شود. 

مقایسهٔ شبکهٔ مغز اجتماعی و شبکهٔ توجهی


تا به اینجا فهمیدیم که دو شکبهٔ اصلی در مغز ما از همان ابتدای به وجود آمدن گونه‌ٔ ما وجود داشته‌اند.

یکی شبکه‌ٔ مغز اجتماعی است که در تمام ساعات شبانه روز در حال فعالیت است. با کمک این شبکه رفتار و هیجانات آدم‌های اطراف خود را می‌فهمیم و تصمیم می‌گیریم به چه کسی اعتماد کنیم، بخش‌هایی از روزمرگی که ممکن است به تصمیمات ما در آینده کمک کنند را به راحتی در حافظه ذخیره می‌کنیم و به راحتی در زمان نیاز به یاد می‌آوریم.

 با کمک این شبکه و خاطرات اندوخته شده‌اش، خودمان را تعریف می‌کنیم و براساس این تعریف در زندگی خود تصمیم می‌گیریم، و اگر جایی اشتباه کنیم با هیجاناتی که این شبکه ایجاد می‌کند، احتمال وقوع اشتباه در آینده را می‌کاهیم. حتی زمانی که به چیزی فکر نمی‌کنیم این شبکه اطلاعات اجتماعی را پردازش می‌کند و وقتی هم که می‌خوابیم، این شبکه روز قبل ما را با گذشتهٔ ما یکپارچه می‌کند.

پس به طور خلاصه شبکهٔ مغز اجتماعی راهی آسان به حافظهٔ بلند مدت دارد، به دنبال پیدا کردن چرایی است و اگر چیزی، چرایی را توضیح دهد آن را سریع‌تر وارد حافظه می‌کند و در‌نهایت بخش زیادی از انرژی و زمان مغز را به خود اختصاص می‌دهد.

شبکهٔ دیگر نیز وقتی روشن می‌شود که به توجه خاصی به محیط نیاز داریم. مثلاً وقتی باید حرف‌های معلم را بنویسیم یا مثلاً وقتی در حال حل کردن یک تمرین هستیم. این شبکه زود خسته می‌شود و نیاز به استراحت دارد. همچنین اگرچه این شبکه نیز راه ورود به انبار حافظهٔ بلند مدت را بلد است اما فقط با تکرار کردن می‌تواند این کار را انجام دهد (برخلاف شبکهٔ قبلی) و اطلاعات وارد شده چون به تکرار وابسته‌اند، اگر در طول زمان تکرار نشوند خیلی راحت فراموش می‌شوند.

پس شبکهٔ توجهی، با تکرار به حافظهٔ بلند مدت اتصال پیدا می‌کند و اگر اطلاعات وارد شده تکرار نشوند، خیلی زود فراموش می‌شوند. همچنین این شبکه زود خسته می‌شود و همیشه نمی‌توان از آن استفاده کرد و کاربرد اصلی آن به جای حافظه، در حل کرد سریع مسائل است (مثل وقتی که توجه خود را برروی حل یک معما نگه می‌داریم).

چرا نظام آموزشی فعلی با ساختار مغز هماهنگ نیست؟

نظام آموزشی در تمام دنیا براساس شبکهٔ دوم بنا شده است. از هزاران سال پیش تا به امروز ما از دانش‌آموزان می‌خواهیم که در کلاسِ درس، تمام مغز اجتماعی خود را خاموش کنند، تمام توجه خود را به آنچه معلم می‌گوید معطوف کنند و آنقدر تکرار کنند تا بتوانند چیزی که معلم می‌گوید را در لحظهٔ پرسش و پاسخِ کلاسی، از حفظ بگویند. اصلاً مهم نیست که «در بیشتر کشورها تا ۷۰ درصد از مطالب آموخته شده در مدارس، تا سه سال بعد به طور کلی فراموش می‌شوند».

در واقع نظام آموزشی براساس بخشی از مغز طراحی شده که اطلاعات را خیلی سخت وارد حافظهٔ بلند مدت می‌کند (چون تکامل مغز را جوری طراحی کرده است که چیزی را وارد حافظهٔ بلند مدتش کند که برای بقای فرد اهمیت دارد) و خیلی زود فراموش می‌شود. سیستم آموزشی به طور کلی شبکهٔ مغز اجتماعی را بدون استفاده قرار داده است و حتی استفاده از آن را در مدرسه مجازات می‌کند.

اینکه من تاریخ را بدون خواندنِ حتی یک صفحه و فقط با شنیدن به خاطر سپردم به این دلیل است که در حین شنیدنش، از شبکهٔ مغز اجتماعی استفاده می‌کردم و تاریخ شاید نزدیک‌ترین درس به شبکهٔ مغز اجتماعی باشد. ولی بقیهٔ دانش‌آموزان آن را با شبکه‌های توجهی پردازش می‌کردند و سعی می‌کردند هر جملهٔ معلم را تا حد ممکن در حافظهٔ کوتاه مدت خود نگه دارند که بتوانند آن را به عنوان جزوه بنویسند و برای حفظ کردن هم آن‌قدر آن را تکرار می‌کردند تا بتوانند آن را وارد حافظهٔ بلند مدت کنند که یک هفتهٔ دیگر هم از آن جا پاک می‌شد. 

«اما چطور می‌توان آموزش را با مغز اجتماعی متحول کرد؟»

راهکارهایی برای استفاده از مغز اجتماعی در آموزش و یادگیری

اگر بهتر کردن کیفیت آموزش را به این معنا در نظر بگیریم که دانش‌آموزان موضوعات مختلف را راحت‌تر یاد بگیرند و مدت طولانی‌تری نیز بتوانند از اطلاعات یاد گرفته شده استفاده کنند، باید در بخش‌های زیادی از نظام آموزشی، شبکهٔ مغز اجتماعی با شبکهٔ توجهی جابجا شود.

برای این کار بیایید با حوزهٔ علوم انسانی مثل همین تاریخ شروع کنیم. بسیاری از دروس به ذات خودشان مغز اجتماعی را فعال می‌کنند چون اطلاعاتی که ارائه می‌کنند در قالب داستان و روایت است و مغز اجتماعی به روایت‌ها و قصه‌ها حساس است (چون آن‌ها را رویدادهایی واقعی می‌بیند که در تصمیم‌گیری برای آینده کمکمان می‌کنند). در نتیجه به جای اینکه از دانش‌آموزان بخواهیم آن‌ها را حفظ کنند، باید بر اهمیت این اطلاعات در روابط اجتماعی تأکید کنیم.

همچنین نحوهٔ ارزیابی نیز بسیار مهم است.

برای مثال اگر در تاریخ روی نام‌ها و سال‌ها تمرکز کنیم، مغز چاره‌ای جز استفاده از شبکه‌ٔ توجهی ندارد ولی اگر وقایع و روند‌ها و مهم‌تر از همه، تبیین و بررسیِ چرایی اتفاقات را مهم بدانیم، مغز به طور خودکار از شبکهٔ مغز اجتماعی استفاده می‌کند. علتش هم این است که یکی از مهم‌ترین وظایف شبکهٔ مغز اجتماعی حدس زدن چرایی‌ها است (چرا آن فرد ناراحت است؟ چرا آن فرد بر سر فرد دیگر دارد داد می‌زند؟).

به عنوان مثال اگر قرار است دربارهٔ مهاجرت گروهی از افراد در طول تاریخ بحث کنیم، باید فرضیه‌هایی از چرایی این مهاجرت بسازیم و این فرضیه‌ها را مورد بحث قرار دهیم. در غیر این صورت نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم مبدأ و مقصد و زمان مهاجرت این گروه در آینده هم در یاد دانش‌آموزان بماند. 

 یک استفادهٔ دیگر از شبکهٔ مغز اجتماعی، در یادگیری زبان‌های مختلف است. در یادگیری زبان (حتی یادگیری قواعد زبان مادری) ما همیشه مجبور می‌شویم قواعدی را حفظ کنیم و وقتی می‌گویم حفظ کنیم یعنی از شبکهٔ توجهی استفاده کنیم و این یعنی حفظ کردن با زحمت زیاد و زحمت بیشتر برای اینکه آن‌چه حفظ شده فراموش نشود. این در حالی است که زبان ارتباطی‌ترین و به عبارت دیگر اجتماعی‌ترین امر زندگی همه‌ٔ ما است و پیوند بسیار عمیقی با ارتباط اجتماعی و شبکه‌ٔ مغز اجتماعی دارد.

یکی از راه‌هایی که می‌تواند کمک کند که قواعد زبانی را حفظ نکنیم فهم این نکته است که آن قاعدهٔ زبانی چطور باعث می‌شود که بهتر حرف یکدیگر را بفهمیم. مثلاً شما می‌توانید:

  • بدون فکر، ساختار جمله معلوم و مجهول را حفظ کنید و یا
  • در کنار تلاش برای در یاد نگه داشتن این قاعده، به این سؤال هم فکر کنید که «چرا جملهٔ معلوم، ساختار درستی است و مجهول صحبت کردن در بیشتر مواقع غلط است؟» طبیعتاً در حالت دوم که چرایی توضیح داده شده است ساختار هم راحت‌تر به خاطر سپرده می‌شود. 

اما در ریاضی و علوم چطور؟

به هر حال بخش بزرگی از آموزش متعلق به این دو حوزه است و کاملاً مشخص است که این دو موضوع خیلی هم اجتماعی نیستند. پس باید چه کرد؟ یک راه خیلی جالب برای استفاده از مغز اجتماعی در همه‌ٔ حوزه‌ها وجود دارد که شاید آن را بتوان مهم‌ترین توصیهٔ این متن دربارهٔ استفاده از مغز اجتماعی دانست.

اگر شما چیزی را به یک قصد اجتماعی یاد بگیرید، در حین یادگیری، شبکهٔ مغز اجتماعی فعالیت می‌کند. مثلاً تصور کنید که شما فصلی از یک کتاب را به این قصد می‌خوانید که آن را در یک جمع ارائه دهید یا مثلاً دوست شما از شما خواسته است که فصلی از یک کتاب شیمی را بخوانید و آن را به او توضیح دهید. در هر دو مثال‌ چون قصد فرد برای یادگیری در یک رابطهٔ اجتماعی فهمیده می‌شود، در حین یادگیری شبکه، مغز اجتماعی وارد عمل شده و یادگیری بسیار راحت‌تر و ماندگار‌تر رخ می‌دهد.

نتیجهٔ این موضوع می‌شود اینکه اگر ما در حین یادگیریِ علوم یا ریاضی یا هر درس دیگری، قصد این را داشته باشیم که بعداً آن را به کسی توضیح دهیم، بهتر می‌توانیم آن را یاد بگیریم. نکتهٔ جالب این است که اصلاً نیاز نیست واقعاً بعد از یادگیریِ آن موضوع برویم و آن را به کسی یاد بدهیم و صرف همین که در حین یادگیری چنین تصوری کنیم و چنین قصدی در ذهنمان داشته باشیم، برای وارد کردن شبکهٔ مغز اجتماعی به فرایند یادگیری کافی است.

مثلاً می‌توانیم در حین خواندن یک موضوع برای آن اسلاید بسازیم یا در ذهن خود تصور کنیم که در حین دادن آن به دیگران هستیم. 

یک راه دیگر که البته باید کمی با احتیاط از آن استفاده کرد استفاده از مثال‌های اجتماعی در تدریس است. اجازه دهید یک مثال بزنم. در مبحث شیمی بحثی داریم به اسم پیوند رزونانس که در آن پیوند دوگانه ثابت نیست و در واقع در بین چند پیوند جابجا می‌شود. معلم شیمی دوم دبیرستان من در زمان درس دادن این پیوند از این مثال استفاده کرد که سه سرباز قرار است در دو کوچه کشیک بدهند. دو سرباز اول به طور اختصاصی در هر کدام از کوچه‌ها قرار می‌گیرد و سرباز سوم بین دو کوچه قدم می‌زند. راستش من چیز‌های زیادی را از شیمی فراموش کردم ولی این مفهوم بعد از سال‌ها هنوز هم در ذهن من مانده است.

اما چرا باید با احتیاط از آن استفاده کرد؟ چون خطر اشتباه گرفتن و درست نفهمیدن به وجود می‌آید مخصوصاً اگر مخاطب کم سن و سال باشد و درک درستی از استعاره و تشبیه نداشته باشد، ممکن است استعاره را با واقعیت اشتباه بگیرد. در نتیجه همیشه باید مطمئن شویم که مخاطب ما متوجه است که ما در حال استفاده از استعاره‌ایم. 

فراتر از مغز اجتماعی: اهمیت انگیزه و مدیریت اضطراب در یادگیری

اما آیا همه چیز حل شد؟ راستش نه! مشکل آموزش به همین راحتی‌ها حل نمی‌شود و شبکهٔ مغز اجتماعی تنها یکی از کمک‌هایی است که همیشه با ما بوده است ولی از آن غافل بوده‌ایم ( و واقعاً هم غافل بوده‌ایم چون همه‌ٔ ما در زندگی روزمره مدام از آن استفاده می‌کنیم و به آن وابسته‌ایم ولی احتمالاً خیلی کم به ذهن ما رسیده است که در یادگیریِ مدرسه‌ای هم از آن استفاده کنیم).

موضوعات دیگری هم وجود دارد که شبکهٔ مغز اجتماعی در مورد آن‌ها کمک خاصی نمی‌تواند بکند. برای مثال در‌نهایت، وابستگی ما به شبکهٔ توجهی هنوز هم وجود دارد و حجم زیاد اطلاعات در دنیای مدرن آن شبکه را دچار مشکل کرده است (فراموش نکنید که هر دو شبکه دویست هزار سال پیش و در دنیایی بسیار متفاوت به وجود آمده‌اند).

از طرف دیگر انگیزه‌های ما نیز در فرایند یادگیریِ ما نقش بسیار مهمی دارند. زمانی که فردی انگیزهٔ بالا برای یادگیری چیزی دارد، مغز در حین یادگیری از شبکه‌ای دیگر به نام شبکهٔ پاداش استفاده می‌کند. 

مثلاً مغز با حل یک مسئلهٔ ریاضی جوری برخورد می‌کند که انگار به آن شکلات داده‌اید. 

ولی از سوی دیگر اگر انگیزه‌ای وجود نداشته باشد، نه‌تنها درس خواندن، که هر فعالیتی برای مغز همچون یک شکنجه می‌ماند و از هر بهانه‌ای برای توجه کردن به چیزی دیگر استفاده خواهد کرد. در نتیجه اگر ایجاد انگیزش مهم‌تر از شبکهٔ مغز اجتماعی و شبکهٔ مغز توجهی نباشد، کم‌اهمیت‌تر هم نیست. 


در‌نهایت خود شبکهٔ مغز اجتماعی نیز می‌تواند ما را دچار مشکل کند. همان طور که گفته شد روابط اجتماعی ما آن‌قدر مهم است که مغز در همهٔ ساعات شبانه روز در حال پردازش آن است تا مطمئن شود ما روابط بین فردی درستی داشته باشیم. اما همین اهمیت زیادِ

 روابط بین فردی، می‌تواند ما را دچار مشکل کند. برای مثال بخش قابل توجهی از افراد دچار اختلال اضطراب اجتماعی‌اند که یعنی در برخورد با دیگران دچار اضطراب زیادی می‌شوند و مدام نگرانند که نزدِ دیگران شرمنده شوند.

به بیان ساده، شبکهٔ مغز اجتماعیِ این افراد روابط اجتماعی را به شکلی بیش از حد تهدید‌آمیز و وسواسی پردازش می‌کند و چنین پدیده‌ای اگر از دید آموزشی بررسی شود برای ما آشکار می‌کند که چرا بخش قابل توجهی از دانش‌آموزان وقتی چیزی را نمی‌فهمند سؤالی برای فهم آن موضوع نمی‌پرسند: «چون می‌ترسند سؤال آن‌ها از نظر بقیه مسخره باشد.» و این سؤال نپرسیدن باعث می‌شود که درست یاد نگیرند و درست یاد نگرفتن نیز باعث می‌شود در ادامه وقتی شبکهٔ مغز اجتماعی در حال شکل دادن به هویت آن‌ها است، این را به عنوان بخشی از شخصیتشان اضافه کند که «من در بادگیریِ درس‌ها خوب نیستم». 

در‌واقع عملکرد درست و سالم شبکهٔ مغز اجتماعی یک پیشبین بسیار قوی برای پیشرفت تحصیلی است و با اینکه این شبکه با شبکه‌ٔ توجهی رابطه‌ای معکوس دارد، دانش‌آموزانی که شبکهٔ مغز اجتماعی بهتری دارند شبکهٔ توجهی بهتری را نیز در خود تقویت می‌کنند، فقط به این دلیل که فرصت تقویت شبکهٔ توجهی را با پرسیدنِ سؤال و ارتباط برقرار کردن به دست می‌آورند.

از طرف دیگر شبکهٔ مغز اجتماعی با ایجاد گروه میان دانش‌آموزان (مخصوصاً در نوجوانی) و اطلاق ویژگی‌هایی کلی به هر گروه باعث می‌شود دانش‌آموزان صفاتی را به هویت خود جذب کنند که ممکن است تا ابد با آن‌ها باقی بماند. برای مثال «من در گروه کسانی هستم که در ریاضی خوب عمل می‌کنند و در ادبیات بد». چنین باوری اگر در این سن تکرار شود به بخشی از هویت تبدیل می‌شود و ممکن است تنها دلیل ایجاد آن نیز این بوده باشد که معلم ریاضی هفتم خوب بوده است و معلم ادبیات بد.

ولی شبکهٔ مغز اجتماعی بسیار سریع دچار چنین سوگیری‌هایی می‌شود و تغییر دادن چنین سوگیری‌هایی (به این سوگیری‌ها سوگیری‌های شناخت اجتماعی گفته می‌شود) بسیار سخت و زمان‌بر است. بنابراین شبکهٔ مغز اجتماعی در عین اینکه میراث بزرگ تکاملیِ گونهٔ ما است و می‌تواند یادگیری را بهتر کند، در خراب کردن نیز می‌تواند نقش ویژه‌ای داشته باشد!
با‌وجود همه‌ٔ این توضیحات می‌توان گفت که شبکه‌ٔ مغز اجتماعی اگر درست به کار گرفته شود آموزش را بهتر خواهد کرد ولی هنوز مشکلاتی باقی است که باید راه حل آن‌ها در جای دیگری جست. برای آشنا شدن با یکی از مهم‌ترین عوامل یادگیری و مشکلاتی که سیستم سنتی مدرسه در آن ایجاد می‌کند مطلب خودانگیختگی تحصیلی را بخوانید. 

خودانگیختگی تحصیلی