چرا برای کارهای ظاهراً بیهوده انگیزه داریم اما برای امتحان و کنکور نه؟

زمان مطالعه: ۸ دقیقه

خلاصهٔ مقاله

چرا انگیزهٔ درس خواندن نداریم؟ 

پاسخ در تنبلی نیست، در نحوهٔ سیم‌کشی مغز ماست. علم روانشناسی ثابت کرده که مغز انسان تنها زمانی انگیزهٔ درونی دارد که ۳ نیاز روانی‌اش برطرف شود:

  • شایستگی: احساس کنیم در کاری مهارت داریم (چالشِ بهینه)
  •  خودمختاری: احساس کنیم حق انتخاب و کنترل داریم (نه اجبار محض)
  • ارتباط: احساس تعلق و دیده شدن در یک گروه داشته باشیم.

سیستم سنتی مدرسه این سه نیاز را سرکوب می‌کند. در این مقاله یاد می‌گیرید چگونه با بازگرداندنِ این ۳ عنصر به فرآیند یادگیری، درس خواندن را از «کابوس اجباری» به «لذت خودخواسته» (شبیه به بازی کردن) تبدیل کنید.

تاریخ انتشار: ۱ دی ۱۴۰۴

نویسنده: حامد رحمانی؛ روانشناس شناختی 

در سال پیش‌دانشگاهی و در اوج تست زدن برای کنکور، من یک رفتار عجیب سر همه‌ٔ کلاس‌های کنکور داشتم و آن هم این بود که سؤالاتی می‌پرسیدم که هیچ ارزش کنکوری و تستی نداشت. مثلاً سر کلاس ریاضی وقتی در مبحث ماتریس بودیم اصرار شدیدی داشتم که ماتریس کجا به درد می‌خورد؟ و معلم می‌گفت الان وقت این سؤال نیست و همین که بتوانی تستش را بزنی کافی است.

بقیهٔ معلم‌ها هم رفتار متفاوتی نداشتند و فقط معلم شیمی بود که سؤالات من را جواب می‌داد و حتی به من منبع معرفی می‌کرد و برایم کتاب می‌آورد و من وقت قابل توجهی از زمانی که باید صرف کنکور می‌شد را صرف یادگیری چیزهایی می‌کردم که به خاطرش نه نمره‌ای می‌گرفتم و نه باعث می‌شد عملکردم در کنکور بهتر شود.

حتی یک بار در کلاس شیمی یک ارائه دادم که باز هم هیچ ربطی به مباحث درسی ما نداشت و یادم است برای آماده کردن این ارائه، شب قبل بسیار کم خوابیدم و باز تاکید می‌کنم که این ارائه هیچ ارزش نمره‌ای یا کنکوری نداشت! 

منطقی است که برایتان این سؤال ایجاد شود که مشکل من در آن زمان چه بود که چیزی را با ذوق می‌خواندم که هیچ سودی برایم نداشت؟ ولی کمی به خودتان هم دقت کنید! همه‌ٔ ما در زندگی کار‌هایی شبیه به شیمیِ خارج از برنامهٔ درسی خواندنِ من انجام داده‌ایم و می‌دهیم.

برای مثال به بازی کردن فکر کنید. همه‌ٔ ما در زمان بازی ساعت‌ها درگیر چیزی می‌شویم که هیچ پاداشی برای آن دریافت نخواهیم کرد ولی باز اگر خستگی یا عوامل دیگر نباشد حاضریم تا ابد آن را انجام دهیم. یا به همه‌ٔ رمان‌هایی که خوانده‌اید، بازی‌های ویدیویی که انجام داده‌اید و فیلم و سریال‌هایی که دیده‌اید فکر کنید.

برای هیچ کدام از آن‌ها به شما پاداشی ندادند و اتفاقاً ممکن بوده است به خاطر انجام دادن بیش از حدشان جریمه هم شده باشید ولی باز از هر فرصتی برای بازگشت به آن استفاده کرده‌اید.

مثلاً به فوتبال بازی کردن با دوستانتان فکر کنید. متوجه خواهید شد که بارها حاضر شده‌اید چند ساعت بدوید و فشار فیزیکی سنگینی را احساس کنید بدون آن‌که پاداشی دریافت کنید.

زمانی که به تمام این رفتار‌ها دقت کنید دیگر بیدار ماندن من برای یک ارائهٔ شیمی برای شما عجیب نخواهد بود چون متوجه می‌شوید که در زندگیِ همه‌ٔ ما رفتار‌هایی وجود دارد که بدون هیچ پاداشی حاضریم آن‌ها را انجام دهیم و نیازی درونی باعث کشیده شدن ما به سمت آن فعالیت‌ها و رفتارها می‌شود. 

مثلاً این نیازِ دورنی برای من ارضای نیازِ دانستن است و برای کسی دیگر فوتبال و برای کسی دیگر ویدئو گیم. ولی چیزی که مشترک است این حقیقت است که در زندگی همه‌ٔ ما کار‌هایی هست که از آن‌ها خیلی لذت می‌بریم و حاضریم آن‌ها را مفت و مجانی انجام دهیم و چقدر خوب می‌شد اگر درس خواندن هم مثل این کار‌ها لذت داشت. 

تعریف علمی انگیزش: تفاوت نیاز جسمی و روانی

اگر بخواهیم با بیان کمی علمی درباره‌ٔ این کار‌های لذت‌بخش صحبت کنیم باید بگوییم که ما برای انجام این کار‌ها انگیزش بسیاری داریم. انگیزش در واقع یک مفهوم روانشناسی است که روان‌شناسان در ابتدا آن را برای این ابداع کردند که توضیح دهند چرا ما تمایل به انجام بعضی از کار‌ها داریم یا به عبارت ساده:

 چرا دوست داریم بعضی از کار‌ها را انجام دهیم ولی انجام بعضی کار‌ها برای ما بسیار سخت است؟

مفهوم انگیزش در روان‌شناسی با مفهوم نیاز بسیار مرتبط است و به طور کلی به نظر می‌رسد که اگر عملی در جهت رفع نیاز باشد ما نسبت به آن انگیزش خواهیم داشت.

مثلاً گرسنگی یعنی نیاز به غذا داریم و در زمان گرسنگی، انگیزش ما نسبت به غذا خوردن بسیار افزایش پیدا می‌کند. 

پس اگر من انگیزش زیادی در بیدار ماندن و شیمی خواندن دارم، این عمل باید یک نیاز را در من برطرف کند که باعث شود من این سختی را به جان بخرم و خوب می‌دانیم نیاز‌هایی مثل خوردن و آشامیدن خیلی به این عمل نزدیک نیستند و باید پای نیاز‌های دیگری وسط باشد.

راستش روانشناسان در برخورد با چنین پدیده‌هایی سال‌ها درگیر بودند و اینکه چرا ما برای بعضی از کار‌های غیرضروری انگیزش بالایی پیدا می‌کنیم ذهن همه را مشغول کرده بود و پاسخ‌های مختلفی به آن داده شده بود تا اینکه در طی ۲۰ سال اخیر یک مفهوم به نام نیاز‌های روانی به وجود آمد که بیان می‌کند ما به جز نیاز‌های فیزیکی نیاز‌های روانی نیز داریم و هر عملی که این نیاز‌ها را برطرف کند برای ما خوشایند است و به عبارت دیگر برای انجام آن انگیزش بالایی داریم. اما آن نیاز‌ها چه هستند؟


نیاز به شایستگی: لذتِ ماهر بودن در یادگیری

نام نیاز اول شایستگی است. همه‌ٔ ما نیاز داریم که احساس شایسته بودن کنیم و این یعنی نیاز داریم به فعالیت‌هایی بپردازیم که به ما این احساس را بدهند که در انجام دادن یک کار خوب هستیم. برای همین است که من دوست داشتم برای شیمی بیدار بمانم زیرا به من این احساس را می‌داد که من در چیزی خوب هستم و آن چیز میل به دانستن و یادگیری است.

در فضایی که همه برای زدن یک تست بیشتر درس می‌خواندند، این که من داشتم برای عمیق‌تر یاد گرفتن می‌خواندم و می‌توانستم چنین چیزی را آنقدر خوب یاد بگیرم که فردا درباره‌ٔ آن برای دیگران ارائه دهم، نیاز به احساس شایستگی من را برطرف می‌کرد.

 از طرف دیگر وقتی چند نفر فوتبال بازی می‌کنند در حال برطرف کردن نیاز به شایستگی خود هستند و با این کار احساس می‌کنند که در چیزی توانایی خوبی دارند. شایستگی میدان فعالیت ما را تعیین می‌کند و ما همیشه به انجام فعالیت‌هایی می‌پردازیم که تصور می‌کنیم در آن شایسته هستیم و فعالیت‌هایی که به ما این احساس را ندهند برای ما جذابیتی هم ندارند.

  • برای مثال من هیچوقت فوتبال بازی نمی‌کنم چون در آن بسیار ضعیف هستم و در نتیجه نیاز به شایستگی من برطرف که نمی‌شود بلکه ممکن است تهدید هم بشود.
  • در فضای آموزشی برطرف کردن نیاز به شایستگی، علاقهٔ ما به درس‌ها و انگیزه‌ٔ تلاش کردن در آن‌ها را مشخص می‌کند. ما عاشق درس‌هایی می‌شویم که احساس می‌کنیم در آن‌ها خوب هستیم و نیاز به شایستگی ما با خواندن آن‌ها برطرف می‌شود.
  •  از طرف دیگر درس‌هایی که این نیاز را برطرف نکنند برای ما تبدیل به یک کابوس می‌شوند که آرزو می‌کینم کاش می‌توانستیم در آن کلاس‌ها نباشیم و خود این آزادی که در این کلاس‌ها نباشیم، ما را به نیاز دوم می‌رساند.

نیاز به خودمختاری: اهمیت داشتن حق انتخاب در مدرسه

نام نیاز دوم خودمختاری است که به عبارتی می‌توان آن را همان آزادی در انجام کار‌ها دانست. ما نیاز داریم که کار‌ها را به ارادهٔ خود انجام دهیم و تصور کنیم که مسئول زندگیمان خودمان هستیم.

در نتیجه کار‌هایی که:

  1.  با انتخاب خودمان آن‌ها را شروع می‌کنیم و
  2. هر زمان هم بخواهیم می‌توانیم آن‌ها را ترک کنیم

می‌توانند این نیاز ما را برطرف کنند. 

در ماجرای ارائه‌ٔ شیمی، من خودم خواستم که این ارائه را انجام دهم و اجباری از بیرون نبود. یا در فوتبال بازی کردن خود افراد تصمیم گرفتند فوتبال بازی کنند و اجباری وجود نداشت و در نتیجه چنین فعالیت‌هایی این نیاز را برطرف می‌کند.

در فضای آموزشی، مدرسه و کلاس به طور کلی تهدیدکنندهٔ نیاز به خودمختاری‌اند ولی با این وجود به وجود آوردن این احساس که دانش‌آموز کمی آزادی دارد نیز باعث برطرف شدن این نیاز می‌شود.

مثلاً

  • حق انتخاب در شرکت کردن در برخی کلاس‌های اختیاری یا 
  • مسابقاتی که در کنار آزادی، یک رفتار جمعی خوب را نیز می‌سازند

و این مورد آخر ما را به نیاز سوم می‌رساند. 

نیاز به تعلق: نقش ارتباط اجتماعی در انگیزهٔ تحصیلی

همان طور که در مقالهٔ مغز اجتماعی گفتیم انسان یک گونهٔ اجتماعی است و نیاز به ارتباط اجتماعی دارد و در نتیجه ما درگیر فعالیت‌هایی می‌شویم که این نیاز را برطرف کنند.

 برای من ارائهٔ شیمی راهی برای ارتباط با معلمی بود که برخلاف دیگر معلم‌ها سؤالات من را جدی می‌گرفت و برای کسی که فوتبال بازی می‌کند، انجام این بازی باعث ایجاد ارتباط می‌شود.

راستش این ارتباط آنقدر برای مغز جذاب است که در زمان نوجوانی من با اینکه در فوتبال بسیار بد بودم و همان طور که گفتم شایستگی من را تهدید می‌کند، باز هم حاضر بودم بعضی وقت‌ها این تهدید شایستگی را قبول کنم تا بتوانم کمی در جمع باشم و معاشرت کنم.

در ساختار مدرسه نیز این نیاز با فعالیت‌های گروهی برطرف می‌شود و درسی که چنین فعالیت‌هایی داشته باشد می‌تواند این نیاز را برطرف کند و سؤال این است که مدرسه چقدر می‌تواند این نیاز و دو نیاز دیگر را برطرف کند؟


مدرسه: سرکوب‌گر نیاز‌ها

باید به این نکته توجه ویژه داشت که این سه مورد، واقعاً نیاز‌های ما هستند و همان طور که برای سالم بودن از نظر فیزیکی ما به آب و غذا و خواب احتیاج داریم برای داشتن سلامت روانی نیز به برطرف کردن این سه مورد نیاز داریم. یعنی:

  1. نیاز به احساس شایستگی
  2. نیاز به خودمختاری
  3. نیاز به ارتباط و احساس تعلق

مدرسه به عنوان مکانی که ما بخش زیادی از کودکی و نوجوانی خود را در آن سپری می‌کنیم به هیچ وجه این سه نیاز را به رسمیت نمی‌شناسد و در عمل برنامه‌ای برای برطرف کردن آن‌ها ندارد.

  • در بحث شایستگی همه چیز از قبل اتفاق افتاده است و اگر درسی به ما احساس شایستگی بدهد جذب آن می‌شویم و از درس‌هایی که به ما این احساس را ندهند فرار می‌کینم.
  • در بحث خودمختاری همه چیز اجبار است! مدرسه برای ما مشخص می‌کند که کی از خواب بیدار شویم، در چه ساعتی در مدرسه حاضر باشیم و در چه ساعتی در چه کلاسی برویم و کی دوباره بخوابیم. مدرسه حتی ارزش‌ها و رفتار‌های ما را نیز کنترل می‌کند و از این نظر هیچ احترامی به خودمختاری ما نمی‌گذارد.
  •  از نظر ارتباط نیز با اینکه مدرسه دوستان زیادی به ما می‌دهد، این ارتباط در فضای یادگیری تا حد زیادی ممنوع است و برای همین شاید زنگ تفریح از بسیاری از کلاس‌های درس جذاب‌تر باشد.

خب با این وضعیت باید چه کرد؟

چگونه انگیزه بیرونی را به انگیزه درونی تبدیل کنیم؟

بیایید به سؤال اول برگردیم و یک جمع‌بندی تا به اینجا داشته باشیم. سؤال ما این بود:

 ۱- چرا بعضی از فعالیت‌ها را بدون اینکه پاداشی بگیریم انجام می‌دهیم؟ و

 ۲- آیا می‌توان این ویژگی را به فعالیت‌های دیگر نیز وارد کرد؟

در پاسخ گفتیم:

  1. چون آن فعالیت‌ها سه نیاز روانی ما را برطرف می‌کنند و
  2. بله هر فعالیت دیگری که بتواند آن سه نیاز روانی را برطرف کند با انگیزهٔ بالا انجام خواهد شد.
پس زمانی که ما به درسی علاقه نداریم اگر بتوانیم کاری کنیم که خواندنِ آن درس، سه نیاز روانی را برطرف کند آن درس برای ما تبدیل به چیزی می‌شود که عاشقش هستیم و در زمان انجامش انگار داریم فیلم مورد علاقهٔ خود را می‌بینیم.

ولی چطور باید این کار را انجام داد؟ و چطور بعضی از کسل‌کننده‌ترین کار‌ها را می‌توان به کاری تبدیل کرد که انجامش با مغز کاری می‌کند که انگار یک شکلات خوش‌مزه خورده‌ایم؟

در پاسخ به این سؤالات باید به این نکته دقت کرد که در بحث انگیزش ما یک طیف داریم که در یک سمت آن کار‌هایی قرار دارند که هیچ کدام از سه نیاز روانی را برطرف نمی‌کنند و اگر ما آن‌ها را انجام می‌دهیم فقط به دلیل اجبار بیرونی و یا به خاطر یک پاداش مشخص است.

مثلاً کودکی که مسواک می‌زند تا در عوض او را به شهر بازی ببرند عملش در بخشی از طیف قرار دارد که به آن انگیزش کاملاً بیرونی می‌گوییم.

در این حالت آن عمل تا زمانی ادامه پیدا می‌کند که پاداش یا جریمه برقرار باشد و به محض قطع شدن پاداش یا جریمه آن عمل نیز متوقف می‌شود. همچنین این اعمال با تلاش زیادی باید انجام شوند چون سیستم انگیزش در مغز با سیستم توجهی بسیار در ارتباط است و از آنجایی که این اعمال نیازی را برطرف نمی‌کنند توجه کمی را نیز در ما ایجاد می‌کنند که نگه داشتن این توجه خودش انرژی زیادی می‌خواهد.

در آن سوی طیف نیز ما اعمالی را داریم که هر سه نیاز روانی را کاملا برطرف می‌کنند و در نتیجه کاملاً خودانگیخته و بدون پاداش انجام می‌شوند.

بازی خودانگیخته‌ترین عمل انسانی است که به بهترین شکل هر سه نیاز را برطرف می‌کند و برای همین با توجه و لذت زیادی انجام می‌شود. 

شاید نتوان هر عملی را کاملاً خودانگیخته کرد ولی این امکان وجود دارد که یک عمل با انگیزش کاملا بیرونی را به وسط طیف و حتی به قسمت خودانگیخته نزدیک کرد. برای این کار باید کاری کنیم که آن عمل تاحدی سه نیاز روانی را برطرف کند که در ادامه به توضیح هر کدام خواهیم پرداخت. 

نحوهٔ برطرف کردن نیاز به «شایستگی» 

برای برطرف کردن نیاز به شایستگی (به طور خاص در مدرسه) باید کاری کرد که دانش‌آموز احساس کند در این درس خوب است. و البته که ممکن است هر فردی در یک درس خوب نباشد! در چنین حالتی با یک سری کار‌ها می‌توان این میل به خوب بودن را ایجاد کرد. اولین کاری که باید انجام شود چیزی است که به آن چالش بهینه می‌گوییم.

چالش بهینه به چالشی اشاره دارد که دانش‌آموز در برخورد با آن به آسانی نمی‌تواند آن را حل کند ولی در برخورد اول این فکر هم به سراغ او نمی‌آید که اصلاً نمی‌تواند آن را حل کند. درواقع چالشی که دانش‌آموز می‌داند با کمی وقت گذاشتن و تلاش، در‌نهایت توانایی حل کردن آن را دارد.

به عبارت ساده چالش بهینه چیزی است که نه خیلی آسان است و نه خیلی سخت. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که حل کردن این چالش‌ها است که بیشترین حس ارضای شایستگی را به فرد می‌دهد. در بازی هم (مثلاً فوتبال) بچه‌ها قبول نمی‌کنند با تیمی بازی کنند که مطمئن‌اند خیلی راحت آن را می‌برند (مثلاً بازی کلاس هشتمی‌ها با چهارمی‌ها) و از طرف دیگر هم قبول نمی‌کنند با تیمی بازی کنند که باور دارند به راحتی از آن‌ها می‌بازند (مثلاً بازی هشتمی‌ها با دوازدهمی‌ها).

کودکان در بازی‌های خود همیشه چالش بهینه را رعایت می‌کنند و برای همین احساس شایستگی به آن‌ها دست می‌دهد. اگر بخواهیم در کلاسِ درس هم این نیاز را برطرف کنیم، باید از هر دانش‌آموز [با توجه به سطحی که دارد]  چیزی خواسته شود که در محدودهٔ چالش بهینه‌ی او قرار دارد.

برای مثال برای کسی که در ریاضی بسیار ضعیف است باید با سؤال ساده‌تری شروع کنیم. در مسئلهٔ چالش بهینه ما با یک آموزش پله به پله طرف هستیم به این شکل که سؤالی که اکنون در چالش بهینه قرار دارد بعد از حل شدن، به دلیل آسان بودن، دیگر چالش بهینه نیست و سؤالی که قبلاً سخت و خارج از چالش بهینه بوده حالا چالش بهینه محسوب می‌شود.

در این بحث کمک همسالان و معلم هم بسیار مهم است و می‌تواند با راهنمایی و کمک، به حل سؤال چالش بهینه کمک کند. در این مسیری سؤالی که در لحظهٔ اول با کمک دیگری می‌توانستیم آن را حل کنیم به سؤالی تبدیل می‌شود که به تنهایی هم می‌توانیم آن را حل کنیم و از چالش بهینه خارج می‌شود.

نکتهٔ جالب این است که شبکهٔ پاداش مغز در زمان حل کردن یک چالش بهینه فعالیت شدیدی می‌کند و ما از این کار به معنای واقعی کلمه لذت خواهیم برد. 

یک راه دیگر که در این نیاز باید به آن توجه کرد بازخورد فوری است. تصور کنید فردی که در ریاضی ضعیف است تصمیم گرفته با یک مسئلهٔ ریاضی مثل همیشه برخورد نکند و برای آن وقت بگذارد. ممکن است آن را اشتباه حل کند و در آموزش اشتباه حل کردن هیچ‌گاه ایرادی ندارد. اگر معلمِ او به طور مشخص و در همان زمان برای او توضیح دهد که دقیقاً کجای مسیر حل مسئله  مشکل داشت و برای حل باید چه کرد، احتمالاً او باز تلاش خواهد کرد و باز البته ممکن است جای دیگری را اشتباه کند که باز نیاز است معلم به او بازخوردی سریع و دقیق بدهد که برای بار بعدی سراغ آن برود.

ولی اگر معلم فقط بگوید: «اشتباه است» و هیچ بازخوردی ندهد، آن دانش‌آموز دوباره سراغ این مسئله نخواهد رفت و به لحظهٔ حل کردن که همان احساس شایستگی است نزدیک هم نمی‌شود.

در واقع بازخورد دقیق همان کمکی است که معلم باید بکند و زیبایی این موضوع این است که در طی فرایند آموزش، یک مسئله که پیش از این با بازخوردها و راهنمایی‌های پیاپی حل می‌شد، به مسئله‌ای تبدیل می‌شود که دانش‌آموز می‌تواند به تنهایی آن را حل کند.

موضوع مهم در این باره این است که مغز ما ابهام را به سختی تحمل می‌کند و در زمان ابهام مغز شروع می‌کند به دادن فرضیه‌هایی که این ابهام را برطرف کنند (شاید در مخرج مشترک اشتباه کردم یا شاید جمع را اشتباه انجام دادم و ...) و این انرژی زیادی از مغز می‌گیرد.

این موضوع می‌تواند طوری فرد را خسته کند که دیگر توان ادامه نداشته باشد و در نتیجه بازخورد فوری جلوی افزایش بار شناختی را که قبلاً دربارهٔ آن صحبت کرده‌ایم را می‌گیرد و از آن‌جایی که دانش‌آموز توانسته در‌نهایت مسئله را حل کند، این فعالیت را منبع خوبی برای برطرف کردن نیاز به شایستگی خواهد دید. 

نحوهٔ برطرف کردن نیاز به «خودمختاری»

یک راه برای برطرف کردن این نیاز، توضیح دادن کارهایی است که باید انجام شوند.

  • پیش از هرچیز باید بپذیریم که آزادی را محدود کرده‌ایم و این موضوع را انکار نکنیم.
  • در مرحلهٔ بعد اگر کاری از دانش‌آموز می‌خواهیم، توضیح دهیم که چرا داریم این کار را از او درخواست می‌کنیم. (برای مثال معلمی ممکن است تعداد زیادی تمرین بدهد و نگوید که حل کردن این‌ها به چه دردی می‌خورد و فقط بگوید که هر کس این‌ها را حل نکند هفتهٔ بعد جریمه می‌شود. در چنین حالتی یک انگیزش کاملاً بیرونی پدید می‌آید و دانش‌آموزان از ترسِ جریمه، تمرین‌ها را حل می‌کنند. اما معلمی که توضیح می‌دهد چرا این تمرین‌ها را داده و حل کردن آن‌ها چه منطقی دارد از انگیزش کاملاً بیرونی تا حدی فاصله می‌گیرد و حتی اگر انگیزش کاملاً درونی ایجاد نکند به آن نزدیک‌تر می‌شود. چنین عملی را می‌توان در توضیح مباحث درسی هم در نظر گرفت. یک جوک در زمان تحصیل من وجود داشت که می‌‌پرسیدند انتگرال به چه دردی در زندگی می‌خورد؟ و معلم آن را به ما درس می‌داد و نمی‌گفت واقعاً به چه دردی می‌خورد و ما هم برای نمره آن را یاد می‌گرفتیم. ولی اگر توضیح می‌داد که این مفهوم را چرا باید یاد گرفت طبیعتاً انگیزهٔ ما به انگیزش درونی نزدیک‌تر می‌شد. این نکته را می‌توان در کنار شبکهٔ مغز اجتماعی که قبلا توضیح داده شده است فهمید که شبکهٔ مغز اجتماعی به چرایی حساس است و توضیح اینکه چرا باید این را یاد گرفت یا حل کرد در کنار اینکه شبکهٔ مغز اجتماعی را فعال می‌کند باعث می‌شود تا حدی نیاز به خودمختاری نیز ارضا شود.
  • یک راه دیگر هم که باید انجام شود این است تا حدودی آزادی داده شود. برای مثال اگر قرار است ارائه‌ای داده شود موضوع ارائه را دانش‌آموز می‌تواند انتخاب کند و یا از بین سوالات حق انتخاب داشته باشد. نکته مهم این است که اهمیتی ندارد که همه‌ی آن سوالات مثل هم هستند و در واقع انتخاب رخ نداده است. مهم این است که دانش‌آموز فکر کند انتخاب کرده و همین باعث ارضای نیاز خودمختاری او می‌شود و این فعالیت به چشم منبع برطرف کردن این نیاز ادراک می‌شود. 

نحوهٔ برطرف کردن نیاز به «ارتباط»

دربارهٔ ارتباط در مقالهٔ شبکهٔ مغز اجتماعی به طور کامل صحبت کرده‌ایم و همان‌طور که آن‌جا گفته شد بخش بزرگی از مغز ما به ارتباط اجتماعی مربوط می‌شود و شاید بتوان این نیاز را مهم‌ترین از بین این سه نیاز ارزیابی کرد.

برای ایجاد ارباط باید فعالیت‌های آموزشی که برای دانش‌آموزان تعریف می‌کنیم، ارتباط اجتماعی ایجاد کنند و در کلاس درس گروه‌بندی و کار تیمی می‌تواند به این کار کمک کند.

از طرف دیگر ارتباط اولین چیزی است که می‌تواند انگیزش را از حالت بیرونی به درونی تبدیل کند.

برای مثال دانش‌آموز نخست به این دلیل حاضر می‌شود کاری که دوست ندارد را انجام دهد چون ارتباطش با معلم خوب است. و در ادامه اگر ببیند دو نیاز دیگر هم برطرف می‌شود آن کار خودانگیخته خواهد شد. درست به این دلیل است که ارتباط به عنوان دروازه‌ٔ خودانگیختگی شناخه می‌شود و برخورد درست و انسانی با دانش‌آموز حیاتی است. 

پایان کابوس مدرسه: آغاز یادگیریِ خودانگیخته در سیستان

مدرسه می‌تواند بسیار جذاب‌تر باشد اگر بتوانیم از آن لذت ببریم. در واقع وقتی ما از فعالیتی لذت می‌بریم، بدون هیچ پاداشی آن را انجام خواهیم داد (یک نوروساینتیست گفته که اگر رییس دانشگاه هاروارد شود به هیچ استادی حقوق نمی‌دهد چون مطمئن است همه‌ٔ آن‌ها بدون حقوق هم سر کار می‌آیند!) و ما زمانی از یک فعالیت لذت می‌بریم که بتواند سه نیاز روانی ما را برطرف کند.

ولی متأسفانه در ساختار مدارس چنین چیزی وجود ندارد و در‌نهایت برای بهترین دانش‌آموزان هم درسی وجود دارد که انگیزش آن‌ها نسبت به آن کاملاً خارجی بوده است. در چنین فضایی ما نمی‌توانیم از تمام توان توجهی خود استفاده کنیم و درس خواندن (دست‌کم در بعضی از درس‌ها) برای ما تبدیل به کابوس می‌شوند.

 اما اگر برعکسش رخ دهد و این سه نیاز در فعالیت‌های درسی نیز دیده شوند آن وقت:

  •  هم امکان لذت بردن از آن‌ها فراهم می‌شود و
  •  هم ما با بهترین عملکرد ممکن آن‌ها را یاد می‌گیریم.

 درست است که وارد کردن این سه نیاز به آموزش کار سختی است ولی شما در سیستان هستید و سیستان جایی است که ما با در نظر گرفتن سه نیاز روانی به شما آموزش می‌دهیم و در واقع سیستان جایی است که همه‌ٔ نیاز‌های شما را به رسمیت می‌شناسد.