تجربهٔ ترس از مدرسه و نمره؛ یک درد مشترک
خلاصهٔ مقاله
چرا اضطراب امتحان همچنان کابوس دانشآموزان است؟
در این مقاله، ریشههای تکاملی ترس از نمره را بررسی میکنیم و نشان میدهیم چگونه سیستم آموزشی با فعالسازی «آمیگدال» و «اینسولا» در مغز، اضطراب را به «شرم» و رنجی فیزیکی تبدیل میکند. با مطالعهٔ این تحلیل عصبشناختی، درمییابید که چرا استرس شدید دشمن اصلی یادگیری است و چگونه میتوان با شناخت مکانیزمهای مغز و راهکارهای نوین، چرخهٔ معیوب اضطراب را متوقف کرد.
نویسنده: حامد رحمانی؛ روانشناس شناختی
زمانی که به دوران مدرسهٔ خودم فکر میکنم شاید پررنگترین چیزی که به یادم بیاید ترس از امتحان است. ترسی که از همان اولین روزهای اول ابتدایی و آشنا شدن با مفهوم ارزیابی و نمره در من و بسیاری دیگر به وجود آمد و با سرعتی بیش از رشد دستگاه عصبی شدید و شدیدتر شد. این ترس گاهی منطقی بود مثلاً وقتی نگران این بودم که در یک درس پیشرفت مورد نظر را به دست نیاورم و بعضی وقتها غیرمنطقی میشد، مثلاً من در هنگام دریافت کارنامهها همیشه نگران این بودم که برخلاف توقع، ناگهان نمرهٔ ریاضیام ۱۰ شود در حالی که توقع این بود که بین ۱۹ تا ۲۰ شوم.
این ترسِ غیرمنطقی به باور من به خوبی نشان میدهد که چقدر یک کودک در چنین وضعیتی ترسیده است که دستگاه شناختی او خودش را برای چنین سناریوییای آماده میکند. و فکر میکنم نیاز به گفتن نباشد که این ترس فقط مخصوص من نبود و تعداد زیادی از دانشآموزان همیشه دچار یک نگرانی دائمی دربارهٔ نمره بودند.
البته که تفاوتهای فردی وجود داشت.
- عدهای از بچهها در زمان خود امتحان دچار این ترس شدید میشدند و این بر روی عملکرد آنها اثر منفی داشت.
- عدهای دیگر قبل از شروع امتحان حال بسیار بدی را تجربه میکردند.
- و کسانی مثل من در خود امتحان مشکل خاصی نداشتند و فقط در زمان دیدن نتایج این حال بد شروع میشد.
خلاصه همهٔ ما به نوعی یک خالی شدن عجیب را در ناحیهٔ شکم احساس میکردیم و گاهی چشمانمان سیاهی میرفت و ضربان قلب خود را احساس میکردیم و فکر میکردیم حالا دنیا به اتمام رسیده است.
واقعاً گذشتهٔ عجیبی برای همهٔ ما بود و هرچه بود سپری شد و حتماً توقع دارید که بگویم الان دیگر در آموزش این ترس عجیب وجود ندارد و همه چیز عالی شده و دانشآموزان خیلی در آرامش و بدون چنین نگرانیهایی درس میخوانند و این ترس مبهم و عجیب ویژگی نسلی من بوده!
ولی راستش نه! از زمانی که من دانشآموز بودم تا به امروز که بشر به دستاورهای بزرگی رسیده است و جیمز وب به فضا پرتاب کرده و حتی به درمان سرطان نزدیک شده و ایلان ماسک میخواهد در مغز تراشه بکارد و موشک را عمودی بر روی زمین مینشاند، هنوز کودکان و نوجوانان در اکثر سیستمهای آموزشی دنیا به وقت امتحان و کارنامه این ترس عجیب را تجربه میکنند. و همان طور که نسل من و نسلهای پیش از من رنج کشیدند، آنها هم رنج میکشند و فاجعهٔ بزرگ این است که کسی حتی این رنج را نمیبیند.
اما این ترس چیست و چرا انقدر بزرگ است؟
تفاوت ترس و اضطراب چیست؟ (نگاه علمی)
راستش باید اول از همه بگویم که اگر بخواهیم علمی صحبت کنیم تمام واژههای ترس در بالا را باید با واژهٔ اضطراب عوض کنید. اما فرق ترس با اضطراب در چیست؟
بیایید برای راحتی کار به جای این سؤال اول بپرسیم که شباهت این دو در چیست؟
- هر دوی ترس و اضطراب جزو هیجانات ما هستند و مثل هر هیجان دیگری یک ویژگی بدنی دارند و یک ویژگی شناختی.
ویژگی بدنی یعنی همان چیزی که در بدن خود احساس میکنید که در هر دوی اینها تا حد زیادی مشترک است. برای مثال ضربان قلب و فشار خون بالا میرود.
بخش شناختی هم میشود همان احساس شخصی شما از آن هیجان که میتوانید با کلمات دربارهٔ آن صحبت کنید.
- یک شباهت دیگر هم نواحی مغزی است که در هر دوی این هیجانات نقش دارند و به طور خاص ناحیهٔ آمیگدال در هر دو هیجان نقش اساسی دارد.
پس اگر بخواهیم خیلی پیچیدهاش نکنیم،
اما تفاوت آنها در چیست؟
- ترس معطوف به یک خطر مشخص است. یک شیر! یک سوسک! یک فیلم ترسناک!
- محرک اضطراب خطری در آینده است که به درستی شناخته نمیشود و تا مبهم است.
در ترس شما محرک را میشناسید، مغز شما آن را تهدیدکننده ادراک میکند، هیجان ترس در شما ایجاد میشود که این یعنی شما میفهمید که ترسیدهاید و بدن شما برای واکنش نشان دادن که بهترین آنها فرار است آماده میشود و وقتی از محرک دور شدید یا به سختی آن سوسک را کشتید ترس از بین میرود و بدن شما به حالت اول برمیگردد.
محرک اضطراب نگرانی دربارهٔ آینده است. این نگرانی که بخش شناختی اضطراب است باعث میشود بدن ما در حالت آمادهباش دائم به سر ببرد و این یک تفاوت مهم با ترس است زیرا در ترس بدن شما فقط در زمان حضور محرک در آمادهباش است ولی در اضطراب، محرک تمام روزهای آیندهٔ شماست و روزهای آیندهٔ شما، مثل سوسک نیستند که از کسی بخواهید آن را برای شما بکشد.
در نتیجه اضطراب ماندگاری بسیار زیادی دارد و این یعنی ویژگیهای بدنی این هیجان تا مدتها میتواند فرد را آزار دهد. بعداً به اثر اضطراب بر بدن برمیگردیم ولی قبل از آن بیایید به پیش اجدادمان در جنگلهای دور برویم و ببینیم اضطراب اصلاً چرا به وجود آمد.
تکامل و اضطراب؛ چرا مغز ما نگران آینده است؟
گونهٔ ما ویژگیهای خاص زیادی دارد. برای مثال زبان، هوش ، رفتار اجتماعی منحصر به فرد و اضطراب! تعجب کردید که در کنار سه مورد درخشان که با همدیگر در تاریخ حیات در موجود دیگری نمیتوانیم آنها را ببینیم، اضطراب را قرار دادم؟
اضطراب واقعاً ویژگی خاص ما انسانها است، از این جهت که اضطراب ترس معطوف به آینده است و تقریباً فقط ما هستیم که میتوانیم آیندهای را که رخ نداده تصور کنیم و گاهی از تصور کردنش ذوق کنیم و اگر کمی زرنگتر باشیم به جز ذوق برای آن برنامهریزی هم بکنیم و دچار اضطراب شویم.
جالب است که ما بخش زیادی از حالات و هیجانات انسانی را میتوانیم در حیوانات القا کنیم و مغز آنها را در آن وضعیت بررسی کنیم.
برای مثال شما اگر یک موش را در یک ماز قرار دهید که هرچه تلاش کند پاداشی نتواند به دست بیاورد مغز او بسیار شبیه به مغز ما در زمان افسردگی میشود ولی شما نمیتوانید مغز یک موش را در حالت اضطراب بررسی کنید زیرا موش درکی از آینده ندارد و در نتیجه هیچگاه اضطرابی هم تجربه نمیکند؛ همه چیز برای او حال و گذشته است!
اجداد ما با به دست آوردن آینده، باید اضطراب را هم قبول میکردند و راستش این معاملهٔ بدی هم نبود زیرا اضطراب در آن زمان زندگی آنها را نجات میداد.
تصور کنید که در افریقا، ۱۵۰ هزار سال پیش، یکی از اعضای قبیله شیری را دیده و به بقیه اطلاع داده است. آنها همگی دچار این اضطراب میشوند که ممکن است گلهٔ شیری در آن نزدیکی باشد و مورد حمله قرار بگیرند و در نتیجه بدن آنها آمادهٔ واکنش میشود.
همچنین اضطراب باعث میشود حواسشان از این قضیه پرت نشود و به فکر چارهای باشند و مثلاً شب خوابشان نبرد و در نتیجه زنده بمانند، در حالی که در قبیلهٔ کناری (و تخیلی) که اضطرابی وجود ندارد، آمادگی هم به وجود نمیآید و شب در حالی که در خواب آرام و خوش هستند توسط شیرها خورده میشوند.
در واقع زندگی در آن شرایط نیازمند اضطراب بود و ما حالا اینجا هستیم چون اجداد ما اضطراب داشتند و به واسطهٔ این اضطراب از بیماری، حیوانات درنده، جنگهای قبیلهای و هزار اتفاق دیگر، جان سالم به در بردهند و اضطراب را به ما هم رساندهاند.
اما ما حالا دیگر در جنگل زندگی نمیکنیم و زندگی ما تغییرات عمیقی نسبت به آن دوران کرده است، پس چرا هنوز مضطرب میشویم؟
ریشههای محیطی اضطراب؛ نقش مدرسه و نمره در شرطیسازی مغز
ما ساختار عصبی اضطراب را از گذشتگان خود به ارث بردهایم و نه محتوای اضطرب را. این یعنی چه؟
اینکه چه چیزی باعث اضطراب شما میشود را جزئیات زندگی و تجریبات شما تعین میکنند و برای اجداد ما هم همین طور بوده است. زندگی اجداد ما جوری بوده که از لحظهٔ تولد تا مرگ، از بین رفتن دیگران را به دلیل بیماری، حملهٔ قبیلهٔ کناری و یا حیوانات درنده دیده است و برای او این اتفاقات دلیل و محتوای اضطراباند.
ولی ما از بچگی چه تجربه کردهایم؟ از ۷ تا ۱۸ سالگی در ساختاری قرار گرفتهایم که با نمره و رقابت اداره میشود و نمره ارزش ما را در آن تعیین میکند و در نتیجه مغز ما نمره و امتحان را همان شیر ترسناکی میداند که اجدادمان را آزرده میکرد و باعث اضطرابش میشد.
به این وضعیت این را هم اضافه کنید که جدا از رقابت با همسالان و گروههای دوستی، نمره همیشه برای نسل من به چیزی تبدیل شده بود که معلم و خانواده با آن ممکن است به من افتخار بکنند یا نکنند و راستش ناامید کردن منبع دلبستگی (مثل خانواده یا معلم در سنین ابتدایی) خودش یک درد بسیار بزرگ است. در نتیجه منبع اضطراب در همهٔ کودکان جهان به مدرسه تبدیل شد و به عبارتی اینگونه بود که جهان مدرن شد!
تأثیر فیزیولوژیک اضطراب بر مغز و بدن (نقش آمیگدال)
همان طور که گفته شد محرک اضطراب، آینده است. مثلاً یک امتحان یا در بزرگسالی قسط بانک. این محرک باعث میشود که بدن شما آمادهٔ خطری در آینده شود. در این وضعیت اعصابی به نام سمپاتیک روشن میشود و ضربان قلب بالا میرود. فشار خون افزایش پیدا میکند، خون به نواحی حرکتی منتقل میشود و از آنجایی که اضطراب قرار است طولانی باشد، این فرایند نسبت به ترس ضعیفتر ولی طولانیتر رخ میدهد.
در همین زمان هورمونهایی از غذههای فوق کلیه ترشح میشوند که باعث میشوند سیستم ایمنی ضعیف شود و پروتئینهای بدن برای تولید انرژی بسوزند و این یعنی خطر ابتلا به بیماری، حتی در حد سرطان چون یکی از کارهای سیستم ایمنی از بین بردن سلولهای سرطانی است.
این بخش بدنی تاثیر اضطراب بود بود، ولی در خود مغز هم اضطراب کارهای زیادی انجام میدهد. افزایش هورمونهای فوق کلیه باعث میشود که مغز مدام بخواهد دستور ترشح این هورمونها را صادر کند و در نتیجه در طی زمان، مغز راحتتر مجوز ترشح این هورمونها را صادر میکند. به مرور مقدار این هورمونها مدام بیشتر میشود و اثر آنها بر سیستم ایمنی نیز شدیدتر خواهد شد.
از طرف دیگر همان طور که گفته شد مرکز اصلی اضطراب آمیگدال است و آمیگدال میتواند به کل مغز شما پیغام بفرستد و اگر روشن شود میتواند به بیان خیلی خیلی ساده کنترل مغز را در دست بگیرد. این اتفاق باعث میشود بقیهٔ بخشهای مغز درست کار نکنند و به همین دلیل در زمان اضطراب، نمیتوانیم درست تصمیم بگیریم یا فکر بکنیم.
به کودکی فکر کنید که در امتحان ریاضی اضطراب این را دارد که به جای ۲۰ نمرهٔ ۱۹ بگیرد و همین اضطراب باعث میشود بخش زیادی از مغز او درست کار نکند و او واقعاً ۱۹ و شاید ۱۸ یا پایینتر بگیرد! نه به این دلیل که درس نخوانده بلکه به این دلیل که اضطراب داشته که ۱۹ بگیرد!
در واقع اضطراب فرایند یادگیری را مختل میکند (البته شواهد نشان میدهند مقدار کمی از آن یادگیری را بهتر میکند چون در گذشته در زمان خطر، یادگیری میتوانسته باعث نجات شود) زیرا نواحی اساسی یادگیری توسط آمیگدال کنار گذاشته میشوند و دیگر درست کار نمیکنند. ولی این تنها مشکل نیست و اضطراب همیشه با رنج به یاد میآید.
ارتباط اضطراب و درد فیزیکی؛ نقش اینسولا در رنج
آمیگدال به ترس و اضطراب مربوط است ولی به رنج مربوط نیست و همیشه هم ترس و اضطراب با رنج همراه نیستند. مثلاً شما یک فیلم ترسناک میبینید یا در شهربازی سوار وسایل ترسناکی میشوید یا زمانی که منتظر اتفاق خوبی هستید هم دچار اضطراب میشوید ولی رنجی نمیبرید.
مرکز رنج جایی در مغز است به اسم اینسولا (درست این است که بگوییم قسمتی از اینسولا) که اگر نورونهای آن روشن شوند، شما رنج میکشید. اما این رنج یعنی چه؟ به دندان درد یا تجربهٔ سنگ کلیه فکر کنید. طبیعتاً رنچ بیپایانی در این دردها بوده است.
یکی از مناطق درد در مغز جایی است که یک نقشه از کل بدن دارد و وقتی جایی از بدن شما درد میگیرد این ناحیه، موقعیت درد را روی این نقشه مشخص میکند. شما در آن ناحیه درد را احساس میکنید ولی این ناحیه خود رنج را ایجاد نمیکند و به اینسولا پیغام میفرستد و این اینسولا است که درون بدن شما رنج ایجاد میکند .
علت آن بهم پیچیدنها در دندان درد یا کلیه، درد اینسولا است. در یک مطالعه در افرادی درد دندان ایجاد کردند ولی کاری کردند که اینسولا فعال نشود و این افراد موقعیت درد را بسیار درست گزارش کردند ولی اعلام کرند که مشکل خاصی ندارند. از طرف دیگر تحریک اینسولا به تنهایی نیز حتی وقتی در نقشه نقطهای مشخص نیست باعث تجربهٔ یک حال بد کلی میشود که در بیماریهای عفونی که کل بدن درگیر است زیاد رخ میدهد.
پس اضطرابِ شدید به طور خاص اینسولا را فعال میکند و به همین دلیل اضطراب رنج ایجاد میکند و این رنج گاهی بیش از رنج ضربه فیزیکی است و هیچگاه هیچکس به آن توجه نمیکند. حتی سیستمهای آموزشی دربارهٔ آن کتاب مینویسیند و آن را تئوریزه میکنند.
در واقع ما در سیستم آموزشی که همه در آن محکوم به اضطراب هستند،
- سیستم ایمنی دانشآموزان را ضعیف میکنیم، متابولیسم بدن آنها را بهم میریزیم،
- تمام ساختارهای عالی شناختی را تسلیم آمیگدال میکنیم و درنهایت
- با رنجی که با شکستن پا برابری میکند میخواهیم که در امتحان موفق شوند
و به این هم افتخار میکنیم که در جهان مدرن ما به حقوق کودکان احترام میگذاریم. در چنین وضعیتی طبیعی است که گاهی بعضی از کودکان بخواهند هرگز نباشند.
رابطهٔ اضطراب و شرم؛ تاثیر مخرب سرزنش بر سلامت روان دانشآموز
اضطراب عملکردهای شناختی و روانی را تخریب میکند و این موضوع فقط مربوط به عملکرد درسی نیست و در همهٔ سطوح دیده میشود و به هر حال به هر کسی در سطحی صدمه میزند.
کودکی را تصور کنید که این اضطراب و این سیستم چنان مغز او را اشغال کرده باشند که از خودش شرمنده شود. شرم هم یک هیجان است و هیجانی است که مرکز اصلی آن در مغز، همان اینسولا است و وقتی این هیجان فعال شود فرد بیشترین مقدار فعالیت اینسولا را خواهد داشت که یعنی رنج را تجربه خواهد کرد.
همچنین شرم باعث میشود اینسولا کنترل مغز را مثل آمیگدال به دست بگیرد و در نتیجه مغز درست کار نکند و در نتیجه آن عملی که باعث ایجاد شرم شده با احتمال بیشتری دوباره تکرار شود.
راهکارهای کاهش استرس امتحان؛ از تکنیکهای ذهنآگاهی تا اصلاح آموزش
کارهای زیادی میتوان کرد تا این وضعیت را مدیریت کنیم. همان طور که گفته شد محتوای اضطراب را تجریبات ما تعین میکند و همهٔ ما در سطوحی میتوانیم تلاش کنیم که مغز خود و دیگرانی که از ما اثر میگیرند را جوری تربیت کنیم که آموزش به مثابه همان شیر ترسناک اجداد ما نباشد.
همان طور که گفته شد مرکز اصلی اضطراب آمیگدال است و آمیگدال قدرت این را دارد که در زمان روشن شدن تمام مغز را در کنترل خود بگیرد. ولی یک ناحیه در قسمت جلوی پیشانی وجود دارد که میتواند آمیگدال را آرام کند و توانایی آن در این کار بسیار به تجربهٔ زیسته و سلامت دستگاه شناختی هر فرد بستگی دارد.
یکی از کارهای بسیار موثری که میتوانیم برای خودمان و مدیریت اضطرابمان بکنیم، انجام دادن ذهنآگاهی است که آن را معجزهٔ رواندرمانی قرن ۲۱ میدانند و در مقالهای دیگر دربارهٔ آن مفصل صحبت کردهایم.
برای خواندن مطلب دربارهٔ ذهنآگاهی (مایندفولنس) اینجا کلیک کنید.
اما شاید مهمترین کاری که در هر مرحلهای باید انجام داد به رسمیت شناختن اضطراب و رنج حاصل از اضطراب است. متاسفانه در بیشتر مواقع اضطراب و رنجِ همراه با آن، به رسمیت شناخته نمیشود.
مثلاً کودکی به خاطر نمره گریه میکند و گریهٔ او را در بهترین حالت تمنای ارفاق تفسیر میکنیم و اصلاً به این فکر نمیکنیم که چرا باید برای یادگیری کودکی گریه کند.
کودکی دیگر در جلسهٔ امتحان حالش بد میشود و در بهترین حالت معلمش با خودش میگوید خب دانشآموز خوبی در کلاس بود و به او ارفاق میکنم و اصلاً به این فکر نمیکند که چرا باید یک سنجش یادگیری به چیزی تبدیل شود که یک کودک را تا مرز بیهوش شدن ببرد!
همان طور که قبلاً گفته شد ۷۰ درصد مطالب آموخته شده در طی فقط ۳ سال فراموش میشوند و ما برای یاد دادن این ۳۰ درصدی که در بهترین حالت ممکن است به یاد بماند، اضطرابی ایجاد میکنیم که میتواند به شرم تبدیل شود و این رنجِ ایجاد شده زمانی که به هویت فرد گره بخورد تا ابد در بدن او باقی میماند.
نظام آموزشی ما با بیتوجهی به مفهوم اضطراب و رنج، به نام یادگیری کاری میکند که توانایی یادگیری مغز ما کاهش پیدا کند که خود این نیز اضطراب و رنج بیشتری به دنبال خواهد داشت و ما را افسرده و بیمار خواهد کرد.
با توجه به تمام این آسیبها، و از آنجا که ما اضطراب و اثراتش را میفهمیم، در پلتفرم سیستان، متدولوژی آموزشی خود را بر اساس کاهش فعالیت آمیگدال و افزایش لذت یادگیری طراحی کردهایم که شما در سایت سیستان جوری یاد بگیرید که نه تنها دچار اضطراب نشوید (که خود این باعث بهبود یادگیری میشود) بلکه از آن لذت هم ببرید.