چرا نوشتن برای من و بسیاری دیگر، سخت است و برای عده‌ای دیگر آسان؟

زمان مطالعه: ۹ دقیقه

خلاصهٔ مقاله

در ستایش تفاوت

این مقاله ریشه‌های یک تضاد را در ۲۰۰ هزار سال تکامل انسان بررسی می‌کند. خواهید دید که چگونه سیستم آموزشی با تحمیل «نوشتن» به‌عنوان تنها معیار باسوادی، روش‌های طبیعی یادگیری مغز (دیداری، شنیداری و عملی) را سرکوب کرده است. اگر فکر می‌کنید در یادگیری ضعیف هستید، شاید قربانی «داروینیسم آموزشی» شده‌اید.

در این مطلب، ضمن نقد سیستم مدارس، راهکاری علمی برای کشف سبک یادگیری منحصر‌به‌فردتان و آشتی با لذت آموختن معرفی می‌کنیم.

تاریخ انتشار: ۱ دی ۱۴۰۴

نویسنده: حامد رحمانی؛ روانشناس شناختی

از نوشتن متنفر بودم! در تمام طول تحصیل برای من بزرگ‌ترین کابوس وقتی بود که باید چیزی می‌نوشتم و برایم خیلی فرق نداشت که این جزوه‌ای سر کلاس شیمی دوم دبیرستان باشد یا نوشتن تمرین‌های ریاضی. برای من سخت‌ترین کار دنیا بود و حاضر بودم به جای آن هر کاری کنم که بتوانم ننویسم.

وقتی به اول ابتدایی فکر می‌کنم، تمام تصاویری که از آن به یاد می‌آورم مدادی در دستم و صفحات زیادی مشق است که به نظر می‌رسید تا فردا هم اگر بی‌وقفه بنویسم به پایان نمی‌رسد و فردا قرار است معلم دعوایم کند و دعوا هم می‌شدم. گاهی به این دلیل که نمی‌توانستم مشق را تمام کنم و گاهی هم که تمام می‌کردم آنقدر بد خط بود که خیلی قابل خواندن نبود و جریمهٔ این ننوشتن‌ یا بد نوشتن، خودش نوشتنِ بیشتر بود.

مسئله این است که من دانش‌آموز درس‌خوانی بودم و در کلاس فعالیت زیادی داشتم و شاید بیشتر از همهٔ دانش‌آموزان هم از معلم سؤال می‌پرسیدم و با او بحث می‌کردم و حتی یادم است که یک بار در مدرسه قرار بود کلاس‌ چهارمی‌ها و پنجمی‌ها را به یک رصد‌خانه ببرند و معلم ما به مدیر گفت که منِ اول ابتدایی را هم با آن‌ها ببرند! ولی نوشتن برای من عذاب بود و حتی معلم ما فکر می‌کرد من مشکلاتی مثل خوانش‌پریشی یا نوشتار‌پریشی دارم و تنها راهِ درمانِ این مشکل، بیشتر تمرین کردن است.

راستش من هیچ کدام از چیز‌هایی که می‌نوشتم را یاد نمی‌گرفتم و هنوز هم اگر بخواهم چیزی را یاد بگیریم به جای نوشتن گوش می‌دهم و بخش بزرگی از چیز‌هایی که یاد گرفته‌ام به همین شکل بوده است، ولی آن زمان معلم من و معلم‌های دیگر این را نفهمیدند و  برای من و دیگرانی که شبیه من بودندمدرسه را به یک جهنم تبدیل کردند.

ولی واقعاً «چرا نوشتن برای من و بسیاری دیگر، سخت است و برای عده‌ای دیگر آسان؟» برای پاسخ به این سؤال باید در تاریخ انسان سفر کنیم. 


تکامل روش‌های یادگیری در انسان: از مشاهده تا زبان


بیایید یک سفر و یک قصه را آغاز کنیم (و راستش قول نمی‌دهم این آخرین بار باشد).

 حدود 200 هزار سال پیش گونهٔ ما به وجود آمد و از ابتدا ویژگی‌های منحصر به فردی در تاریخ حیات داشته است. این طفلِ جدیدِ عالمِ حیات می‌توانست صحبت کند (به عبارت دیگر به زبان مجهز شد)، ارتباطات اجتماعی برقرار کند، چیزی داشت که می‌توانیم در بیان روزمره آن را هوش بنامیم و همه‌ٔ این چیز‌ها باعث شد که ما این امکان را پیدا کنیم که بتوانیم از دیگران یاد بگیریم و به دیگران چیزی یاد بدهیم، که در این فرایند زبان نقش اصلی را بر‌عهده داشت.

برای مثال یکی از اجداد خود را تصور کنید که متوجه شده است میوه‌های قرمز رنگِ جنگلِ کناری، برخلاف میوه‌های قرمز رنگی که قبلاً دیده‌ است سمی‌اند (او یک جنازه را در حالی که درون دهانش کلی از این میوه‌ها بوده است پیدا کرده است). او با استفاده از زبان می‌تواند به دوستش این را خبر بدهد یا به عبارت دیگر به دوستش یاد بدهد که فلان میوه‌ها سمی‌اند.

 در این فرایندِ یادگیری، مشاهده نقش مهمی داشته است (جد شما با استفاده از مشاهده‌ای که کرده یاد گرفته است که میوه‌های قرمز این جنگل سمی‌اند). در کنار آن، صحبت کردن هم دارای نقش مهمی است (فرایند خبر دادن به دیگران به واسطهٔ زبان رخ داده است). پس تا اینجا می‌توان یادگیری اجدادمان را در دو روشِ مشاهده و زبان دسته‌بندی کرد.

حال تصور کنید که این جدّ محترم شما قرار است یاد بگیرد که چطور پوست شکار را بکّند. طبیعتاً کسی می‌تواند بیاید و با توضیحی شفاهی به او  توضیح بدهد، یا مثلاًً خودِ آن فرد شروع کند به کندن پوست، تا جد شما آن فرایند را مشاهده کند. یا اینکه در کنار توضیح و نشان دادن، به جدّتان، یک ابزار تیز و یک لاشهٔ حیوان بدهد و از او بخواهد که خودش پوست حیوان را به طور عملی بکند و در این فرایند با انجام آزمون‌و‌خطا، کار را بهتر یاد بگیرد، که این می‌شود سومین راه یادگیری برای اجداد ما.

 پس به طور خلاصه اجداد ما ما به واسطه‌ٔ توانایی‌های مغزی جدیدی که داشتند می‌توانستند از طریق مشاهده، زبان و انجام دادن، مهارت‌های مختلف را یاد بگیرند و به دیگران نیز یاد بدهند و این یادگیری بود که گونهٔ ما را حالا به جایی رسانده که من در یک دستگاه عجیب در عالم حیات می‌نویسم و شما آن را با یک ابزار عجیب دیگر می‌خوانید.

 اکنون سؤال مهم این است که «آیا این سه تا راه، تنها راه‌های یادگیری تا به امروز بوده‌اند یا به مرور راه‌های دیگری نیز ابداع شدند؟»


تاثیر اختراع خط بر سیستم آموزش: غلبهٔ خواندن و نوشتن


راستش از این حدود ۲۰۰ هزار سال، بیشترِ آن را آدم‌ها با همین سه روش بالا یاد می‌گرفتند و یاد می‌دادند و البته ممکن بود گاهی از نشانه‌هایی هم استفاده کنند. مثلاً روی چیز‌های خطرناک علامت‌هایی قرار دهند. ولی این استفاده از نشانه بسیار محدود و کم بود. تا اینکه حدود ۵۰۰۰ سال پیش چیزی به وجود آمد که زندگی را وارد مرحله‌ٔ جدیدی کرد و آن چیز، خط بود.

شاید شما از کسانی باشید که زبان را با خط اشتباه می‌گیرند و به همین دلیل خوب است که اینجا یک توضیح دربارهٔ تفاوت آن‌ها بدهم.

  • زبان همان چیزی بود که حدود ۲۰۰ هزار سال پیش در گونهٔ ما به وجود آمد و گونهٔ ما را از بقیه متمایز کرد که در عمل می‌شود همین توانایی صحبت کردن و فهمیدن حرف دیگران. 
  • ولی خط به این معنا است که ما بتوانیم با استفاده از نشانه‌هایی قراردادی، این زبان را در جایی ثبت کنیم و بنویسیم.
در واقع اختراع خط به معنای اختراع تعدادی نشانه است که هر کدام از آن‌ها باید چیزی را در زبان نمایندگی کنند. مثلا حرف "آ" نماینده صدای "آ" است. با ایجاد خط این امکان فراهم شد که انسان‌ها زبان را در جایی ثبت کنند و برای دیگرانی هم که در آن لحظه در کنارشان نیستند برجای بگذارند (و زبان به تنهایی این امکان را نداشت).

البته که در اوایلِ ایجاد خط، از این ابزار فقط برای نوشتن قانون و حرف‌های مهم استفاده می‌شد زیرا که نوشتن در آن زمان کاری سخت بود. ولی به مرورِ زمان و با پیشرفت ابزار، نوشتن، راحت و راحت‌تر شد تا جایی که به عنوان یکی از ابزار‌های یادگیری جای خود را پیدا کرد.

 حدود دوهزار پانصد سال پیش، اولین مدارسی که شبیه به مدارس امروز بودند ایجاد شدند و در این مدارس یادگیریِ نوشتن و خواندنِ نوشته‌های بقیه، مهم‌ترین بخش یادگیری بود که با استفاده از آن، افراد می‌توانستند بقیهٔ چیز‌ها را یاد بگیرند و بعد از صد‌ها سال، ملاک با سواد بودن یا نبودن، همین توانایی خواندن و نوشتن شد.

البته طبق این معیار تا همین ۴۰۰ سال پیش در اروپا بسیاری از افراد بی‌سواد بودند، زیرا هم آموزش در اختیار طبقه‌ای خاص بود و هم اینکه کتاب، کالای در دسترسی نبود و کتاب‌ها به صورت دست‌نویس کپی می‌شدند.

ولی با اختراع ماشین چاپ و شروع جنبش اصلاح دینی در مسیحیت که باعث شد انجیل به زبان‌هایی به جز لاتین هم ترجمه شود، متون دیگر به راحتی در دسترس همه‌ٔ آدم‌ها قرار گرفتند و از آن زمان به بعد، دیگر واقعاً ملاک باسوادی و بی‌سوادی توانایی خواندن و نوشتن بود و هنوز هم چنین است.

 روند عجیبی است. انسان حدود ۱۹۰ هزار سال برای یادگیری، بر دیدن و گفتن و انجام دادن تکیه داشته است و هر سه تای این‌ها میراث تکاملی ما به حساب‌ می‌آیند و خود ما در به دست آوردن آن‌ها نقشی نداشته‌ایم. اینکه ما در آن‌ها نقشی نداشته‌ایم نیز به این معنا است که این توانایی‌ها در عمق مغز ما حک شده‌اند و به عبارتی مغز ما خیلی راحت می‌تواند از آن‌ها استفاده کند.

 ولی خواندن و نوشتن چیزی است که در ۹۰٪ عمر گونهٔ ما وجود نداشته است و ابداع خود ما است، که البته باید به آن افتخار کنیم و واقعاً بخش بزرگی از پیشرفت خود را مدیون آن هستیم، ولی این سؤال را نیز باید از خود بپرسیم که چگونه خواندن و نوشتن باعث شد تمام راه‌های دیگرِ یادگیری را به فراموشی بسپاریم و یا درست‌تر این است که:

«چگونه ما را مجبور کردند که آن‌ها را فراموش کنیم؟»

نقد سیستم مدارس: نادیده گرفتن تنوع یادگیری


به مدرسه نگاه کنید. اولین چیزی که در سال اولِ ورود از شما می‌خواهند این است که خواندن و نوشتن را یاد بگیرید و وقتی آن‌ها را یاد گرفتید بقیهٔ چیز‌ها را هم با استفاده از همین خواندن و نوشتن می‌خواهند به شما یاد بدهند. 

برای مثال شما قرار است یاد بگیرید که اگر یک گاز، گرم شود، حجم آن زیاد می‌شود. برای یاد دادن این موضوع، کتابی به شما می‌دهند که در آن نوشته است که چطور این فرایند رخ می‌دهد. یا شما می‌خواهید رفتار حیوانات را بفهمید، باز به شما کتابی می‌دهند که در آن نوشته شده است حیوانات چطور رفتار می‌کنند.

در پایان هر سال تحصیلی شما باید امتحانی برای قبولی در آن پایه بدهید، حالا حدس بزنید که چطور از شما امتحان می‌گیرند؟ بله درست است «شما باید هر چیزی که یاد گرفته‌اید را بنویسید!» 

اگر تصور می‌کنید که این فرایند فقط در پایه‌های ابتدایی رخ می‌دهد و در پایه‌های بالا‌تر تغییر می‌کند باید بگویم که یا در مدارس خاصی تحصیل کرده‌اید و یا امیدواری زیادی دارید! در تمام پایه‌های تحصیلی شما باید بخوانید و بنویسید و مهم نیست که آن درس زیست است یا ادبیات است و یا ریاضی.

شما حتی در دانشگاه‌ هم (مستقل از اینکه دانشجوی پزشکی باشید یا مهندسی مکانیک) باید به دنبال جزوه‌ای باشید که کسی که در نوشتن مهارت بالایی دارد، آن را نوشته است و حالا لطف می‌کند و آن را به شما می‌دهد که آن را بخوانید و بتوانید آن را در جلسهٔ امتحان باز نویسی کنید.

مدرسه یادگیری را به خواندن و نوشتن تقلیل داده است و همه‌ٔ روش‌های دیگرِ یادگیری را برای آن سلاخی کرده است. البته اشتباه نکنید! من نمی‌گویم خواندن و نوشتن نباید وجود داشته باشد یا بد است، اتفاقاً همان طور که قبلاً گفتم بخش بزرگی از میراث تمدن بشری مدیون اختراع خط و خواندن و نوشتن است و در جهان امروز نیز دسترسی به اطلاعات بدون خواندن و نوشتن ممکن نیست.

تمام چیزی که من قصد دارم بگویم این است که ما به جز خواندن و نوشتن راه‌های یادگیری دیگری نیز داریم. راه‌هایی که ریشه در ژن‌های ما دارند و در‌واقع چیزهایی‌اند که ما را تبدیل به انسان کرده‌اند و نهاد مدرسه و به طور کلی‌تر نهاد آموزش، باعث شده‌ است که ما فراموش کنیم که چنین راه‌هایی حتی وجود دارند و ممکن است در بعضی از درس‌ها یا در بعضی از آدم‌ها یادگیری با آن سه روشِ دیگر، بهتر و با کیفیت بیشتر رخ دهد.


تفاوت‌های فردی در یادگیری (متنی، دیداری، شنیداری، عملی)


آدم‌ها در صفات مختلفی با هم فرق دارند. برای مثال قد، وزن، بعضی از ویژگی‌های شخصیتی و البته عملکرد‌های عالیِ شناختی. در واقع یادگیریِ ما وابسته به این عملکرد‌های عالی شناختی است که خود آن‌ها نیز به ساختار‌های مغزی ما مربوطند و با توجه به تجربهٔ زیسته‌ٔ ما، تفاوت‌هایی از خود نشان می‌دهند.

 این تفاوت‌ها باعث می‌شوند که ما در هر کدام از این چهار سبک یادگیری که گفته شد با هم تفاوت داشته باشیم و در بعضی از آن‌ها خوب، در بعضی دیگر متوسط و حتی در برخی ضعیف باشیم. ولی باید توجه کرد که هر چهار سبک یادگیری راه‌های ورود اطلاعات به دستگاه شناختی ما به حساب می‌آیند و ممکن است برای فردی، یادگیری از طریقِ دیدن یک راه بدون ترافیک و راحت باشد، در حالی که راهِ یادگیریِ عملی یک راه پر از ترافیک و کند برایش باشد.

پس اولین چیزی که باید دربارهٔ یادگیری به خاطر بسپاریم این است که راه‌های یادگیری بین افراد متفاوت است و قرار نیست همه به یک شکل یاد بگیرند که متأسفانه مدرسه این درس را هیچ وقت یاد نگرفته است!

داروینیسم آموزشی


قبول دارم که داروینیسم آموزشی تیتر عجیبی است و راستش آن را از عنوانِ داروینیسم اجتماعی گرفته‌ام که می‌گوید:

همان طور که در طبیعت گونه‌هایی که با محیط سازگار‌ترند باقی می‌مانند، در جوامع انسانی نیز افرادی که قوی‌ترند و مهارت‌های سازگار‌تری با آن جامعه دارند باقی می‌مانند و افراد ناهنجار حذف می‌شوند.

داروینیسم آموزشی نیز به این معنا است که 

ساختار مدرسه به شکلی طراحی شده است که در آن فقط کسانی خوب یاد می‌گیرند که با خواندن و نوشتن یادگیریِ بهتری دارند. چنین افرادی در همان زمان ورود به مدرسه بهتر از بقیه عمل می‌کنند و تشویق می‌شوند و همین باعث می‌شود مدرسه برای آن‌ها محیطی پاداش‌دهنده تلقی شود و در پایه‌های بالاتر نیز، تا زمانی که خوب بخوانند و خوب بنویسند، پیشرفت می‌کنند.

 بقیه نیز یا باید خواندن و نوشتن خود را تقویت کنند یا اینکه دانش‌آموزی ضعیف تلقی می‌شوند و انواع برچسب‌های منفی به آن‌ها زده می‌شود و فقط به این گناه که به شکلی به جز خواندن و نوشتن، بهتر یاد می‌گرفتند، زندگی آن‌ها به سمت نابودی می‌رود.

یک مسئلهٔ دیگر که این بار همه را تهدید می‌کند نیز این است که اصلاً بعضی از درس‌ها ماهیتاً مناسبِ خواندن و نوشتن نیستند و با مشاهده یا انجام دادن بهتر یاد گرفته می‌شوند که متأسفانه در مدرسه این‌ها را هم یا باید با خواندن و نوشتن یاد بگیریم و یا اگر به طور عملی نیز یاد داده می‌شوند در سیستم ارزیابیِ آموزشی (امتحانات مدارس  و کنکور و ...) خیلی مهم نیستند و جدی گرفته نمی‌شوند. 


چگونه سبک یادگیری اختصاصی خود را پیدا کنیم؟


بیایید آنچه گفته شد را مرور کنیم.

 ما چهار سبک یادگیری داریم شامل:

  1.  دیدن
  2. خواندن
  3. شنیدن 
  4. فعالیت عملی 

 از این چهار سبک یادگیری، سه موردِ شنیدن، دیدن و فعالیت عملی، در بازهٔ بزرگی از زندگیِ گونهٔ ما (حدود ۲۰۰ هزار سال) وجود داشته است و سبکِ یادگیری از طریقِ خواندن، یک ابزارِ جدیدِ حداکثر ۵ هزار ساله است که با وجود عمر کمش، تمام ساختار آموزشی را فرا گرفته است و سه روشِ دیگر را محو کرده است.

اما انسان‌ها با هم فرق دارند و هر کدام از ما ممکن است در بعضی از این سبک‌ها بهتر باشیم و در نتیجه اگر مطالب از آن طریق به ما ارائه شوند آن را بهتر یاد می‌گیریم، ولی مدارس فقط یک سبک را به رسمیت می‌شناسند که آن هم خواندن و نوشتن است.

در نتیجه مدرسه برای افرادی که با این سبک یادگیری بهتر یاد می‌گیرند، مانند بهشت است و برای بقیه جهنم است! حالا شاید بتوانیم بفهمیم چرا مدرسه برای عده‌ای از ما وقعاً جهنم بود!

پس حالا چه کنیم؟ علیه مدارس انقلاب کنیم؟ یا اینکه با تغییرهایی اصلاحی تلاش کنیم که این ساختار معیوب چند هزار ساله را تغییر دهیم؟ شاید راه دوم بد نباشد ولی حتی انجام این تغییرات کوچک هم در توان ما نیست و سؤال درست‌تر این است که در حال حاضر و در همین لحظه چه می‌توان کرد؟

 برای پاسخ به این سؤال دو راه وجود دارد. راه اول این است که سبک یادگیری خود را بشناسیم و حداقل در بخشی از تحصیلاتمان که برعهدهٔ خود ما است از آن سبک استفاده کنیم. خبر خوب این است که در سیستان‌ این امکان به صورت رایگان برای شما فراهم است و می‌توانید از طریق پاسخ دادن به سؤالات یک پرسشنامهٔ کوتاه،  سبک یادگیری خود را بشناسید.

 روی دکمه‌ای که در انتهای این متن آمده است بزنید و به سؤالات این پرسشنامه پاسخ دهید. بعد از پر کردن این پرسشنامه، توصیه‌هایی برای بهتر یادگرفتن بر اساس سبک خودتان خواهدید دید.

سمفونی یادگیری در سیستان: آغاز آموزش شخصی‌سازی شده


در پایان دقت کنید که اینطور نیست که شما در یکی از این چهار سبک خیلی خوب باشید و در سه تای دیگر خیلی بد (به طور معمول اینطور نیست) و معمولاً بیشترِ ما در یکی یا دو تا از این چهار مورد خوب هستیم و در دو مورد دیگر متوسط یا شاید ضعیف. برای همین یک سیستم آموزشی درست، در کنار اینکه از مهارت اصلی شما به خوبی استفاده می‌کند بقیه را هم کنار نمی‌گذارد و یک سمفونی از هر چهار مورد برای یادگیری می‌سازد. 

 حق دارید بپرسید که در نهایت ساختار مدرسه در دستان شما نیست و شما هر چه تلاش کنید باز هم باید به صورت نوشتاری امتحان دهید و انجام آزمایش یا مشاهدهٔ پدیده‌ها در اختیار مدرسه است. کمی بالاتر گفتم که دو راه برای استفاده از سبک‌های یادگیری در همین لحظه وجود دارد و یکی انجام مواردی است که بعد از پر کردن پرسشنامه به شما گفته می‌شود، و دیگری، که همین الان هم به خودتان لطف کرده‌اید و انجامش داده‌اید، بودن در سیستان‌ است. در سیستان‌، ما سبک‌های یادگیری مختلف را به رسمیت می‌شناسیم و تمام محتوای آموزشی که در سیستان قرار است دریافت کنید براساس سبک یادگیری شما است.

بگذارید مغزتان بگوید چطور یاد بگیرید، نه مدرسه!

پرسشنامهٔ سبک یادگیری